تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
ديوانه‌وار جامهء گلگون دريده‌اند * اى دل ربوده از همه خوبان به دلبرى اى دلبرى كه هيچ ندارى ستمگرى * آن دلبرى كه از همه خوبان نكوترى چون از جهان و هرچه در او هست بهترى * اين مدتى بود دل من در كمند توست ديوانه گشته است و گرفتار بند توست * امشب زمين ز بام فلك افتخار يافت همسنگ آسمان شد و اين اعتبار يافت * بانگ على على ز زمين تا سما رسيد از چرخ هم گذشت به به گوش خدا رسيد * بار گران عشق به منت كشيده‌ام زحمت كشيده‌ام كه به دولت رسيده‌ام * جانا گمان مدار من از كس شنيده‌ام من خود به چشم خويش مقام تو ديده‌ام * ديدم پيمبران همه در پيش تو به صف صفها كشيده‌اند به پيش‌ات ز هر طرف * تو كيستى كه محور چرخ برين شدى تو كيستى كه رهبر روح الامين شدى * تو كيستى كه صاحب روى زمين شدى تو كيستى كه مركز اصلى دين شدى * « افسر » تو را خداى بگويد خدا نه اى داند خدا نه اى ز خدا هم جدا نه‌اى

خدائيه - به زبان بختيارى

اى كه روزىّ همه خلق ز انبار تو نِه « 1 » * آسمون‌ها و زمين كردهء كردار تو نِه تَى همه نقش و نگارى كه مِنِه « 2 » دس دنياهه « 3 » * همه از پرتو يك جلوهء ديدار تو نِه افتو « 4 » وئى همه نورى كهِ اتاوه « 5 » به زمين * مختصر ذرّه‌اى از تابش رخسار تو نِه تَى همه او كه به دريا چُو نُو « 6 » هِى موج ازنه * چكّه‌اى از كرم آور گوهر بار تو نِه
هامش
( 1 ) - تو است ( 2 ) - ميان يا دور ( 3 ) - هست ( 4 ) - آفتاب ( 5 ) - مىتابد ( 6 ) - چنين
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 316 | سيد محمد باقر برقعى