وى در سال 1320 از بختيارى به اصفهان مهاجرت كرد و در اين شهر رحل اقامت افكند و در سال 1337 شمسى به علت عارضهء سكته نيمى از بدنش فلج و خانهنشين گرديد و گويا تا اواخر سال 1340 نيز زنده بود و در همانجا بدرود حيات گفت و در اصفهان به خاك سپرده شد .
داراب كه نام خانوادگى را تخلّص شعرى خود قرار داده بود اشعارش شامل دو بخش مىشود بخشى كه به زبان و لهجه لرى و بختيارى است كه اين قسمت در پايان ديوان اشعارش چاپ شده و بخش دوم شامل اشعار فارسى ( غزلها و مخمسها ) در ابتداى ديوان اشعار طبع و نشر گرديده است در ديوانش دو مخمس ديده مىشود كه هر دو در مدح و منقبت مولاى متقيان على عليه السّلام سروده و هر دو شيوا و دلنشين است و غزلياتش نيز از شور و حال خاصّى برخوردار مىباشد .
دوست مشفق شادروان سيّد محمّد مقدسزاده كه ديوان اشعار افسر را در اختيارم قرار داد مىگفت : با افسر دوست بودم و هر سفرى كه به اصفهان مىرفتم ديدارش را مغتنم مىشمردم مردى خوشمحضر و شيرين گفتار بود و به مولا على اخلاص كامل داشت .
از آثار ديگر افسر كتابى است بنام « گل سعادت » كه به نثر نوشته كه در آن سرگذشت زندگى مردم ايلات و عشاير و آداب و رسوم آنها را از عروسىها ، رقصها و شادىها و بيماريهاى آنها سخن مىگويد كه هنوز بزيور طبع آراسته نشده است .
مَشِكَن
مشكن دل اسيرى كه به بند بسته باشد * كه تو را خبر نباشد ز دلى كه خسته باشد
منما ستم تو هرگز به ضعيف مستمندى * به جوى نيرزد آن دل كه دلى شكسته باشد
گرهى ز زلف ، بگشا دل ما ز غم رها كن * برهان تو دردمندى كه به بند بسته باشد
نروم پى نگارى كه ز من بريد الفت * نشود شكار صيدى كه ز بند جسته باشد
پى وصف زلف يارش چه فصيح گفت « افسر » * كه نهان به زير هر مو دل دستهدسته باشد