تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
حال خوش از ديدن بارگه دوست يافت * بوى خوش از تربت فاتح خيبر گرفت چشم تمنّا گشود ، چهرهء حيدر بديد * دست تولّا زد و دامن حيدر گرفت بىخبر از خويش شد ، عاشق و درويش شد * جان به رهش داد و دل از دوجهان برگرفت ليك سرانجام شد ، مست ز يك جام شد * كز كف مولاى خويش ، ساقى كوثر گرفت شاه نجف شير حقّ ، حجّت مطلق علىّ * آنكه از او دين حقّ ، زينت و زيور گرفت تيغ دو پهلوى او ، قوّت بازوى او * تاج ز خسرو ستاند ، باج ز قيصر گرفت برّش شمشير او ، غرّش چون شير او * رشتهء لشكر گسست ، زَهره ز لشكر گرفت گاه به لطف سخن ، راه به كافر نمود * گاه به تيغ دودم ، كفر ز كافر گرفت هرچه كه بايد شنيد ، از لب قرآن شنيد * هرچه كه بايد گرفت ، از كف داور گرفت كيست به غير از علىّ ، نيست به غير از علىّ * آنكه ز پروردگار ، نام غضنفر گرفت سرور آزادگان ، سرخط آزادگى * روز ازل از كفِ خالقِ اكبر گرفت اوست كه پا بر سرِ دوشِ محمّد نهاد * اوست كه جا بر سرِ دوشِ پيمبر گرفت اوست كه چون بت شكست بر سر بتگر شكست * اوست كه چون ره گرفت ، بر بت و بتگر گرفت مسلم اگر دادخواه ، كافر اگر بىگناه * چون به قضاوت نشست ، هر دو برابر گرفت چاره به تدبير كرد ، تكيه به شمشير كرد * دادِ ستمديده داد ، ره به ستمگر گرفت نيست ز نامش جدا ، نام حبيب خدا * چشم جهان‌بين عقل ، اين دو برادر گرفت مايهء دين مصطفى ، پايهء دين مرتضى * چهرهء دين زين دو تن ، نقش دو پيكر گرفت عاشق روى رسول ، مست ز بوى رسول * آنكه به جاى رسول ، جاى به بستر گرفت يا علىّ مرتضى ، جان و دل از تو رضا * در دل و در جان من ، عشق تو يكسر گرفت پاك شود از گناه ، هركه چو من روسياه * دست زد و دامنت ، در صف محشر گرفت گشت دوا درد او ، گرم دَمِ سرد او * هركه ز نامت شبى ، ذكر مكرّر گرفت من كه غلام توام ، عاشق نام توام * عشق تو تاب از تن عاشق مضطر گرفت زندگى « اردلان » اوّل و آخر نداشت * در دل من عشق تو اوّل و آخر گرفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 219 | سيد محمد باقر برقعى