چشمِ تارم خطِ تو روشن كرد * خانهام رشكِ باغ و گلشن كرد
بَهبَه ! از اين قلم وز اين نامه * شكّر از نى گرفته آن خامه
خواندم اشعارت ، آفرين گفتم * با خودم در دل اينچنين گفتم
شعرِ نابى ز شاعرى حسّاس * ده زبان عشق و يك جهان احساس
پاى تا سر محبّت و لبخند * دستپروردِ دامنِ الوند
خود نرفتم هنوز از يادش * گوش جانم شنيد فريادش
گر بپرسى ز حال و از روزم * خسته جانى به داغ جان سوزم
پيچ در پيچ و پوچ در پوچم * بر لب گور و در پىِ كوچم
خشمگين ، تنگدل ز جان توزى * بسته درها به رويم از روزى
يا كه آماجِ طعنِ خويشانم * يا چو زلف بتان پريشانم
نه دگر همدمى ، نه همرازى * نه نوايى ز مرغ شيرازى
از « حميدى » « 1 » كه بود استادم * خود چه گويم كه داده بر بادم
بيش از اين حالِ خود نمىدانم * هرچه گفتم ، هزار چندانم
نيمه بگذارم اين حكايت را * بس كنم شكوه و شكايت را
« فِرى » آن همسر و همآوازم * جان شيرين نكته پردازم
ياد تو دارد اين پرىپيكر * دوخته چشم خويشتن بر در
تا مگر باز از درآيد باز * آنكه بوده است با دلش دمساز
از « رضا » « 2 » آن رفيق عهد كهن * آن اديبِ هنرشناس سخن
گويمت گرچه خود نمىگويد * از زمين و زمان تو را جويد
جمعِ ما بىتو بىصفا گشته * دوست با دوست بىوفا گشته
برده از ياد مهربانىها * داده بر باد همزبانىها
گرچه دورى ز ما و ما دوريم * گرچه ما زندهايم و در گوريم
گرچه آنجا غريب و تنهايى * گرچه ما بىتو و تو بىمايى
مرغ دستان سراى من ، آزاد * باش در باغهاى غربت شاد
هامش
( 1 ) - منظور ، دكتر مهدى حميدى شيرازى ، شاعر و استاد دانشگاه مىباشد .
( 2 ) - آقاى رضا ايزدى ، نويسنده و فرهنگى همدانى .