نامَرد
گشتِ گردون آنچه را با من نشايد كرد ، كرد * همچو من كيهاننوردى را بيابان گرد كرد
من همان بازيگر مردانه مَردم كاين زمان * گشتِ گردونم چنين بازيچهء نامرد كرد
از خدا ، يا مرگ يا درمانِ دردى خواستم * دردِ با نامرد بودن را دواى درد كرد
غافل از انديشه و ذكرش نبودم لحظهاى * از چه كارى اينچنين با آنكه خود پرورد كرد
نيست امّيدى دگر جان را به بُردِ اين نبرد * ناتوان و ناگزيرم ششدر اين نَرد كرد
يكتن از مردانه مرد آمد به فريادم ، وليك * بختِ من شد آتشش خاكسترى دَم سرد كرد
من بدين امّيدم اى ياران ! كه بازم رحمتش * سرخ سازد چهرهام را گرد و روزى زرد كرد
شير استخوان شكسته
گرفتارم به دردِ ناروايى * كه جز مرگش نمىبينم دوايى
سبك نايد نفَس از سينه بيرون * عجب دردى ، عجب سنگين هوايى
بدان مانم در اين حالت كه مانَد * شكسته طاقى از ويران بنايى
چه دردى بدتر از اين درد جانسوز * كه فرمانبر شود فرمانروايى
چه غم بالاتر از اين غم كه نبود * درِ بگشادهء دولتسرايى
چه حكمت بود در اين كار يا ربّ ! * كه وامانَد ز جولان بادپايى
مرا مىبلعمد اين غم ، زان كه بينم * به گِردم حلقه بسته اژدهايى
هزارآواىِ محنتهاى خويشم * چو نى خيزد ز هر بندم نوايى
فراخ اين جهان گر بود تنگم * در افتادم كنون در تنگنايى
به گردابى فتادم سخت پيچان * كه پيچانَد به هم هر دست و پايى
نه چندان زيستم خوشدل كه اكنون * بپردازم چنين سنگين بهايى
نه چندان مانده زين بشكسته زورق * كه بر موجى بگيرد باز جايى
من آن شيرِ شكسته استخوانم * كه مىلرزد تنم از هر صدايى
ز نامردان چه ديد اين دل كه كمكم * شده بيگانه با هر آشنايى