تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠

نامَرد

گشتِ گردون آنچه را با من نشايد كرد ، كرد * همچو من كيهان‌نوردى را بيابان گرد كرد من همان بازيگر مردانه مَردم كاين زمان * گشتِ گردونم چنين بازيچهء نامرد كرد از خدا ، يا مرگ يا درمانِ دردى خواستم * دردِ با نامرد بودن را دواى درد كرد غافل از انديشه و ذكرش نبودم لحظه‌اى * از چه كارى اين‌چنين با آنكه خود پرورد كرد نيست امّيدى دگر جان را به بُردِ اين نبرد * ناتوان و ناگزيرم شش‌در اين نَرد كرد يك‌تن از مردانه مرد آمد به فريادم ، وليك * بختِ من شد آتشش خاكسترى دَم سرد كرد من بدين امّيدم اى ياران ! كه بازم رحمتش * سرخ سازد چهره‌ام را گرد و روزى زرد كرد

شير استخوان شكسته

گرفتارم به دردِ ناروايى * كه جز مرگش نمىبينم دوايى سبك نايد نفَس از سينه بيرون * عجب دردى ، عجب سنگين هوايى بدان مانم در اين حالت كه مانَد * شكسته طاقى از ويران بنايى چه دردى بدتر از اين درد جانسوز * كه فرمان‌بر شود فرمانروايى چه غم بالاتر از اين غم كه نبود * درِ بگشادهء دولت‌سرايى چه حكمت بود در اين كار يا ربّ ! * كه وامانَد ز جولان بادپايى مرا مىبلعمد اين غم ، زان كه بينم * به گِردم حلقه بسته اژدهايى هزارآواىِ محنت‌هاى خويشم * چو نى خيزد ز هر بندم نوايى فراخ اين جهان گر بود تنگم * در افتادم كنون در تنگنايى به گردابى فتادم سخت پيچان * كه پيچانَد به هم هر دست و پايى نه چندان زيستم خوش‌دل كه اكنون * بپردازم چنين سنگين بهايى نه چندان مانده زين بشكسته زورق * كه بر موجى بگيرد باز جايى من آن شيرِ شكسته استخوانم * كه مىلرزد تنم از هر صدايى ز نامردان چه ديد اين دل كه كم‌كم * شده بيگانه با هر آشنايى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220 | سيد محمد باقر برقعى