حديث موقّتى
آوخ ! كه زندگانى دنيا موقّتى است * وين زرق و برقهاى هويدا موقّتى است
آن باغ پر ز لاله و آن كشتزار سبز * و آن چشمهسارهاى مصفّا موقّتى است
گلهاى سر ز خاك برآورده در چمن * وين سبزههاى رسته به صحرا موقّتى است
افسانههاى عالم خلقت فسانه است * وين دام و دانههاى فريبا موقّتى است
حُسنى كه داده است طبيعت تو را دمى است * و آن پيچوتاب زلف چليپا موقّتى است
موجى است زندگانى كان را دوام نيست * وين جوشش و تلاطم دريا موقّتى است
بر هرچه بگذرى به جهان دل مبند از آنك * نقش و نگار چهرهء زيبا موقّتى است
دور زمان به هيچكس ايدون وفا نكرد * خوشبخت مىنمايدت ، امّا موقّتى است
اى بىخبر به عالم خلقت نهاده پاى * اين جسم و روح و شكل هيولا موقّتى است
معشوق و عشق و عاشقى و جور و هجر و وصل * و انديشههاى اين دل شيدا موقّتى است
تا چند شكوه پيش دل از بخت بد كنى * بدبختى و خوشى همه جانا موقّتى است