اشتياق وصل
صوفى كه پايبند حرام و حلال نيست * در بند گفتگو و جواب و سؤال نيست
سرتاسر جهان چو نكو بنگرى بهجز * انديشههاى نارس و خواب و خيال نيست
در دفتر حيات ، حقيقت عيان بود * فهم و درايت تو به حدّ كمال نيست
آن كس كه واقف است بر اسرار زندگى * دربند مال و مكنت و جاه و جلال نيست
گمگشتگانِ باديهء اشتياق را * هجران بود نصيب و اميد وصال نيست
مقصود از حيات در اين عالم وجود * طى كردن زمان و مه و روز و سال نيست
عشقى كه در نهادِ من از تو نهفته است * عشقى است جاودانى و هيچش زوال نيست
ساقى بيار باده و با شيخ و شحنه گو * بىدوست هركه باده بنوشد حلال نيست
در اشتياق وصل رُخت « ارجمند » را * حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نيست
وصال تو
سوى شيراز ز عشق تو شدم بار دگر * كه ندارم به جهان غير تو دلدار دگر
خود تو دانى كه ندارد دل غمديدهء من * اندر اين شهر بهجز ديدن تو كار دگر
عقل و دينم لب لعل تو به يك بوسه ربود * شود آيا كه تو را بوسم يكبار دگر
گر وصال تو به شيراز نصيبم گردد * نه ديار دگرى خواهم و نه يار دگر
دست از من مكش اى يار جفاپيشه مكن * كه تلافى كندت دست ستمكار دگر
گر خداوند جهان از تو نگيرد ، دادم * مىبرم روز جزا شكوه به دادار دگر
من فدايى توام ، روى مپوشان از من * كى توانى كه بيابى تو فداكار دگر
بود در مصر اگر تا به قيامت يوسف * جز زليخاش نمىبود خريدار دگر
با خيال تو شب و روز خوشم در همه حال * در سرم نيست بهجز فكر تو پندار دگر
چون كند حُسن رُخت جلوه به كاشانهء من * بىنيازم ز گلستان و ز گلزار دگر
روزى آگه شوى از سوز دل عاشق خود * كه نه از وى خبرى هست و نه آثار دگر