تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
گر دست دهد شبى وصالت * يك بوسه به جان كنيم تسعير ما طالب وصل يار و افسون * از گرسنه بىخبر بود سير شرح غم وصل آن دلارام * نايد به بيان و وصف و تحرير

وصل دلارام

آرزويم در جهان وصل دلارام است و بس * كز وصال روى او ما را دل ، آرام است و بس ماه من بنمود رخ از طرف بام ، امّا چه سود * آفتاب عمر گويى بر لب بام است و بس اى دريغ از هجر ، جان بر لب رسيده است و هنوز * يار با ما بازهم در كار پيغام است و بس دانهء خال رُخش افكند دل در دام زلف * مرغ دل را خال و گيسو ، دانه و دام است و بس با خداوندان مكنت پير ما خوش گفته است * كاغنيا را بهترين اوصاف اكرام است و بس هيچ صبحى شام نبود ، هيچ شامى صبح نيست * عاشقان را صبح هجر دلبران شام است و بس عاشقان در كوى آن مه جمله در سوز و گداز * « ارجمند » اندر ميان جمع ، بدنام است و بس

شب وصل

هركه چون من نگرد عالم درويشان را * به ادب بوسه زند خاكِ درِ ايشان را نازم آن نرگس مستانه كه با نيم نگاه * برد يكباره ز من هوش و دل و ايمان را دل سودازده را از نظر خويش مران * كه نرانده است كس از خانهء خود مهمان را بايد از جان خود اى عاشق مسكين گذرى * تا شب وصل در آغوش كشى جانان را وعده كردى چو دهم جان به وصالت برسم * در كف خويش گرفتم پى وصلت جان را كشدم درد غم عشق در آخر كه طبيب * منحصر كرده به لعل لب او درمان را آنكه در سلسلهء موى تو در بند افتاد * داد ترجيح ز آزادىاش اين زندان را

پيام دوست

مرا زيارت روى تو نعمت است عظيم * كه روى توست دلارا و طبع توست كريم