پيمان گسل « 1 »
تا زدم پيمانه با آن دلبر پيمان گسل * از كفم دل رفت و گشتم كافر ايمان گسل
دلبر من سست عهد است و جفاجو ، خودپسند * زود رنج و سركش و بىاعتنا ، فرمان گسل
مذهبش عاشقكشى و مسلكش دون پرورى * وصل او درد آورد هجران او درمان گسل
با همه شيرين لبى ، گفتار او تلخ است و زشت * با همه مشكل پسندى ، بىوفا آسان گسل
تندخوى و فتنهجو ، ديرآشنا ، نامهربان * رشتهء مهر و محبّت بين اين و آن گسل
اين كلام نغز را بشنو « بهار » از « ارجمند » * ديده بگرفتن ز روى نيك ، باشد جان گسل
هجر دوست
در بحر عشق ، غرقم و آبم ز سر گذشت * وان بىوفا نگار ز ما بىخبر گذشت
ايّام كامرانى و عهد شباب را * چون نيك بنگريم همه بر ضرر گذشت
در پيشگاه دوست ز بس شكوه كرد دل * روز وصال از شب هجران بتر گذشت
افراشت خيمه گل به چمن در بهار و ليك * ناچيده باغبان گل از اين باغ ، درگذشت
از هجر دوست رنج كشيديم و اى دريغ * عمر عزيز در ره او بىثمر گذشت
جنگ عشق و عقل
محروم شد چو ديدهء من از جمال دوست * شب تا سحر به خواب نرفت از خيال دوست
با هجر ساخت بايدت اى دل كه عاقبت * بينى به روز وصل تو جاه و جلال دوست
از عمر خويش بهره نبرديم در جهان * جز آن زمان كه بود مهيّا وصال دوست
گر پاره نيست رشتهء الفت ميان ما * اى دوست بهر چيست نپرسى تو حال دوست
روزى كه عشق و عقل به جنگ هم اوفتند * خواهم زوال عقل و نخواهم ملال دوست
هامش
( 1 ) - در سال 1308 استاد ملكالشعراى بهار ، غزلى در مجلهء عصر جديد به مسابقه گذارده بود كه صفات مذمومه معشوقه در آن تشريح شود و خود نيز غزل شيوايى در همين موضوع سروده بود . ارجمند نيز غزل فوق را به استقبال آن سروده است كه در آن مجله درج شد .