چو شمع
در زواياى جهان عشق ، سوزانم چو شمع * با خيال وصل رويت اشكريزانم چو شمع
از شرار درد درمان سوز و عشق آتشين * در ميان لاله رخساران گدازانم چو شمع
گرچه اين دل روز و شب با توست در راز و نياز * ليك خود در سينهء فانوس هجرانم چو شمع
در گذرگاه نسيم صبح خندانم هنوز * يكدم از طوفان و صرصر رو نگردانم چو شمع
خودستايى تا به كى ؟ اى نازنين گلفروش * من كه شبها در شبستان تو مهمانم چو شمع
با همه ناز و جفا دامن مكش از دست من * در هواى وصل تو اشكى به دامانم چو شمع
اى مه تابان بكش از رخ نقاب ناز را * ور نه بى « اختر » به بزم عشق سوزانم چو شمع
كوكبهاى شب
همچو مرغى نغمهخوانم در گلستان شما * گشتهام شوريدهء گلهاى خندان شما
بندهء عشقم به درگاه وفا افتادهام * روزگارى شد كه هستم تحت فرمان شما
عاشقم در آستان كبرياى معرفت * مىگذارم سر به خاك پاى جانان شما
با هزارانِ چمن همراز و همدستان شدم * در بهارستانِ گلافشان ، به بستان شما
تاج شاهى زير بالوپر نهان آوردهام * مىنشينم چون هما در بام و ايوان شما
در بساط زُهره و پروين و كوكبهاى شب * گشتهام حيران مهر و ماه تابان شما
« اختر » اقبال خود را دوش رخشان يافتم * در جوار كوكب بيدار و رخشان شما