مىفهميم
ما زمزمهء بهار را مىفهميم * لطف گل و خشم خار را مىفهميم
چون با عطش كوير همدم بوديم * حرفِ دل آبشار را مىفهميم
قتل گل
نمىدانى مگر حيران خويشم ؟ * كه شبگير آمدى اى غم به پيشم
خبر از قتل گل آوردى ، امّا * زدى داغِ دگر بر قلب ريشم
ناله و نوا
دلم غم آشنا بسيار دارد * شكستِ بىصدا بسيار دارد
بُود خاموش و دارد ناله بسيار * چو نى باشد ، نوا بسيار دارد
گل گمگشته
سحر شد غنچهها لب وا نكردند * هزارِ خسته را پيدا نكردند
قنارىها به هر شاخى پريدند * گلِ گمگشته را پيدا نكردند
شيون من
بسوزد آتشِ دل خرمنِ من * بريزد چرك و خون بر دامنِ من
بيا زخم دلم را مرهمى نِه ! * كه عالم كر شود از شيونِ من