تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
همچو پرگارى به پيرامون دل گرديده‌ام * بر جفاى چرخ دون مبهوت و حيران مانده‌ام رشتهء ميثاق را ازبس‌كه محكم داشتم * پاى در زنجير عشق و عهد و پيمان مانده‌ام تا رهانم مرغ جان را از شكنج زلف او * با دل‌آشفته و مهجور و نالان مانده‌ام « اختر » عشقم مگر سوسوزنان آيد به بام * از سر شب تا سحر در پاى ايوان مانده‌ام

سراپرده حكمت

در شبستان جهان ، نعرهء مستانه زدند * عاشقانى كه قدم در ره جانانه زدند شهسواران وفا بين كه چسان مىتازند * دور ميدان صفا چرخ چو پروانه زدند در خرابات حقايق همه‌شب تا به سحر * مىكشان رقص‌كنان ساغر رندانه زدند گل‌رخان در چمن حُسن تو سرگردانند * تا به زلف تو عروسان چمن شانه زدند در سراپردهء حكمت همه‌شب خلوتيان * تا سحر از مى وحدت دوسه پيمانه زدند در كف ساقى رندان خرابات مغان * مىگساران ازل جام به ميخانه زدند دوش پروين و شباهنگ و مه و « اختر » صبح * دست بر طالع فرخندهء شاهانه زدند

شمع محفل

شدم من طالب افسانهء عشق * همه‌شب از لب جانانهء عشق رسيدم تا به پاى شمع محفل * شدم هم‌بازى پروانهء عشق چو ديدم عارض زيباى او را * شدم بى خود ز خود ديوانهء عشق ز جام ساقى شب‌زنده‌داران * شدم دُردىكش ميخانهء عشق به ياد لعل خاموش تو اى جان * زدم لب بر لب پيمانهء عشق اگر ويران شود آبادى دهر * نسازم من به‌جز گلخانهء عشق ز نور « اختر » انجم شماران * نشستم در دل ويرانهء عشق