همچو پرگارى به پيرامون دل گرديدهام * بر جفاى چرخ دون مبهوت و حيران ماندهام
رشتهء ميثاق را ازبسكه محكم داشتم * پاى در زنجير عشق و عهد و پيمان ماندهام
تا رهانم مرغ جان را از شكنج زلف او * با دلآشفته و مهجور و نالان ماندهام
« اختر » عشقم مگر سوسوزنان آيد به بام * از سر شب تا سحر در پاى ايوان ماندهام
سراپرده حكمت
در شبستان جهان ، نعرهء مستانه زدند * عاشقانى كه قدم در ره جانانه زدند
شهسواران وفا بين كه چسان مىتازند * دور ميدان صفا چرخ چو پروانه زدند
در خرابات حقايق همهشب تا به سحر * مىكشان رقصكنان ساغر رندانه زدند
گلرخان در چمن حُسن تو سرگردانند * تا به زلف تو عروسان چمن شانه زدند
در سراپردهء حكمت همهشب خلوتيان * تا سحر از مى وحدت دوسه پيمانه زدند
در كف ساقى رندان خرابات مغان * مىگساران ازل جام به ميخانه زدند
دوش پروين و شباهنگ و مه و « اختر » صبح * دست بر طالع فرخندهء شاهانه زدند
شمع محفل
شدم من طالب افسانهء عشق * همهشب از لب جانانهء عشق
رسيدم تا به پاى شمع محفل * شدم همبازى پروانهء عشق
چو ديدم عارض زيباى او را * شدم بى خود ز خود ديوانهء عشق
ز جام ساقى شبزندهداران * شدم دُردىكش ميخانهء عشق
به ياد لعل خاموش تو اى جان * زدم لب بر لب پيمانهء عشق
اگر ويران شود آبادى دهر * نسازم من بهجز گلخانهء عشق
ز نور « اختر » انجم شماران * نشستم در دل ويرانهء عشق