درختِ باروريم و نصيب ما سنگ است * در آن زمان كه به خود برگ و بار مىبنديم
در اين كوير اگر چشمه نيستيم « احيا » * چرا ؟ چو سنگ ، روه چشمهسار مىبنديم
حديث تشنگى
بر آستانهء شب ماهتاب را مانى * ضمير حافظى و شعرِ ناب را مانى
تو التهاب عطش را چو خاك مىدانى * به بحر غوطه زنى ، آفتاب را مانى
شميم عاطفهء خاك ، وام دارت باد * به باغ ، دستِ سخاىِ سحاب را مانى
هميشه ياد توام مىبرد به خلوت دوست * تداعىِ گل سرخى ، گلاب را مانى
فروغ حُسن تو آشفتهتر كند دل من * حديثِ تشنگىِ بىحساب را مانى
به جلوهاى ز سرابم به چشمهاى بكشان * در اين كوير عطشناك آب را مانى
كنون كه رود شب از سيلِ نور خالى ماند * بر اين رواق مُذَهَّب ، شهاب را مانى
پرچم آفتاب
با عقل هماره در نبردى ، اى عشق * نامى شدهاى به پايمردى ، اى عشق
چون نبض حيات وقفه در كارت نيست * تن پرچم آفتاب كردى ، اى عشق
در مكتب عشق
فرياد انا الحقّ زد و اخگر شد و رفت * در مكتب عشق مرغ بىسر شد و رفت
چون هم سخنى نيافت بر گردهء خاك * نشكفته مزار دار پرپر شد و رفت
پرچم لاله
از كوى تو سرفراز برمىگرديم * فانى شده بىنياز برمىگرديم
با رايت خون اگر به خاك افتاديم * با پرچم لاله باز برمىگرديم