تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
چون به غارت برده جنگل را لهيب ماهِ دى * در ضمير خويش مىجويم بهار خويش را چرك و خون مىبارد از زخم تنم بر خاك راه * بىهدف مىريزم اينجا برگ و بار خويش را قطره قطره ذوب گرديدم چون يخ در مقدمش * تا اسير چهره‌اش ديدم غبار خويش را تير عشقش مىنشيند بر دلِ من ، گاه‌گاه * مىشناسد هر توانمندى شكارِ خويش را تا به زلف پيچ پيچش آهوى دل داده‌ام * خود سيه كردم از اوّل روزگار خويش را مىگذارم سر به صحراى جنون « احيا » چو قيس * نيست ليلايى كه جويد بىقرار خويش را

سنگ راه

به جستجوى حياتيم و بار مىبنديم * هزار حيله در اين ره به كار مىبنديم شكوفه‌ايم و ز بيم سقوط بعد از مرگ * چو غافلان سرِ خود را به دار مىبنديم ز فرط خستگى از روزهاى ظلمانى * دعا به گردن شب‌هاى تار مىبنديم ز عزّتى كه به صحرا بنفشه مىبخشد * آلاله بر سر زلفِ نگار مىبنديم چو بر زبان قلم جز سخن نمىرويد * دهانِ خويش به فتواى يار مىبنديم