چون به غارت برده جنگل را لهيب ماهِ دى * در ضمير خويش مىجويم بهار خويش را
چرك و خون مىبارد از زخم تنم بر خاك راه * بىهدف مىريزم اينجا برگ و بار خويش را
قطره قطره ذوب گرديدم چون يخ در مقدمش * تا اسير چهرهاش ديدم غبار خويش را
تير عشقش مىنشيند بر دلِ من ، گاهگاه * مىشناسد هر توانمندى شكارِ خويش را
تا به زلف پيچ پيچش آهوى دل دادهام * خود سيه كردم از اوّل روزگار خويش را
مىگذارم سر به صحراى جنون « احيا » چو قيس * نيست ليلايى كه جويد بىقرار خويش را
سنگ راه
به جستجوى حياتيم و بار مىبنديم * هزار حيله در اين ره به كار مىبنديم
شكوفهايم و ز بيم سقوط بعد از مرگ * چو غافلان سرِ خود را به دار مىبنديم
ز فرط خستگى از روزهاى ظلمانى * دعا به گردن شبهاى تار مىبنديم
ز عزّتى كه به صحرا بنفشه مىبخشد * آلاله بر سر زلفِ نگار مىبنديم
چو بر زبان قلم جز سخن نمىرويد * دهانِ خويش به فتواى يار مىبنديم