زمان اگرچه دگر عهد سر به داران نيست * به عشق روى تو سر را به دار خواهم كرد
چو لب به خنده گشايى سكوت مىشكند * كوير دل به غزل نوبهار خواهم كرد
دلم گرفته ز زندان و بند اسكندر * عروج خواهم و ترك حصار خواهم كرد
غم شاعر
گفتا : چرا هميشه دم از رنج مىزنى * بااينهمه نشاط كه در زندگانى است
گفتم : نشاط هست ولى اى اميد من * در آن هزار حسرت و رنج نهانى است
* * * من با غم آشنايم و غم با من آشناست * دلبستهام به درد و به غم خو گرفتهام
از رنج ديده شور و نوايى سبب مخواه * شادى مجوى من به الم خو گرفتهام
* * * صبح بهار با همه زيبايى و شكوه * نزد من از غروب خزان غمفزاتر است
نوش زمانه بهر دل غمپسند من * از نيش آن كشندهتر و جانگزاتر است
* * * آن آتشى كه در دلم از اشتياق توست * دايم شراره بر دلوجان مىزند مرا
آن شعلهاى كه در نگه تابناك توست * هردم هزار زخم زبان مىزند مرا
* * * تنها اميد زندگى من تويى و تو * با آشناى دلشده بيگانهاى هنوز
با آن دو چشم مست پرآشوب فتنهجو * آرام جان عاشق ديوانهاى هنوز
* * * گويى چرا هميشه دم از رنج مىزنى * اما نپرسىام كه چه دردى است در دلت
هرگز نگويىام كه چرا رنج مىبرى * هرگز نپرسىام كه بگو چيست مشكلت
* * * ترسم برنجى ار كه بگويم غمم ز توست * ترسم برنجى ار كه دلآزار خوانمت
اما ز من مرنج ز پيشم مرو بيا * آرى بيا كه تا به ابد دوست دارمت