تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
زمان اگرچه دگر عهد سر به داران نيست * به عشق روى تو سر را به دار خواهم كرد چو لب به خنده گشايى سكوت مىشكند * كوير دل به غزل نوبهار خواهم كرد دلم گرفته ز زندان و بند اسكندر * عروج خواهم و ترك حصار خواهم كرد

غم شاعر

گفتا : چرا هميشه دم از رنج مىزنى * بااين‌همه نشاط كه در زندگانى است گفتم : نشاط هست ولى اى اميد من * در آن هزار حسرت و رنج نهانى است * * * من با غم آشنايم و غم با من آشناست * دل‌بسته‌ام به درد و به غم خو گرفته‌ام از رنج ديده شور و نوايى سبب مخواه * شادى مجوى من به الم خو گرفته‌ام * * * صبح بهار با همه زيبايى و شكوه * نزد من از غروب خزان غم‌فزاتر است نوش زمانه بهر دل غم‌پسند من * از نيش آن كشنده‌تر و جان‌گزاتر است * * * آن آتشى كه در دلم از اشتياق توست * دايم شراره بر دل‌وجان مىزند مرا آن شعله‌اى كه در نگه تابناك توست * هردم هزار زخم زبان مىزند مرا * * * تنها اميد زندگى من تويى و تو * با آشناى دل‌شده بيگانه‌اى هنوز با آن دو چشم مست پرآشوب فتنه‌جو * آرام جان عاشق ديوانه‌اى هنوز * * * گويى چرا هميشه دم از رنج مىزنى * اما نپرسىام كه چه دردى است در دلت هرگز نگويىام كه چرا رنج مىبرى * هرگز نپرسىام كه بگو چيست مشكلت * * * ترسم برنجى ار كه بگويم غمم ز توست * ترسم برنجى ار كه دل‌آزار خوانمت اما ز من مرنج ز پيشم مرو بيا * آرى بيا كه تا به ابد دوست دارمت