ديوانه و هوشيار
ز ديوانه پرسيد هشيار مردى * نگاه ازچهرو خيره دارى به يك جا
يكى پاسخ آوردش آن مرد مجنون * كه شد فتنه در جان فرزانه بر پا
اگر خيره بينى نگاهم به يكسو * اگر غرقه بينى مرا در تماشا
مرا داستانى است ناگفته مانده * كه بارى است بر خاطر ناشكيبا
مرا روزى اين چشمِ در خون نشسته * فتاد از قضا بر نگارى فريبا
فرومرد در عمق درياى چشمش * نگاه من و گشتم اينگونه شيدا
كنون بر كجا چشم دوزم نبينم * مگر آن دلانگيز چشمان زيبا
اگر حسب حالم از اين بيش خواهى * نگر لحظهاى خيره بر آب دريا
نشاطى كه از رقص هر موج خيزد * كند زنده در تو هزاران تمنا
من آن خيره مانده نگاه تو هستم * كه دل را به امواجِ درياش بستم
شيراز
سلامِ من به تو شيراز اى ديار اميد * سلام من به تو اى شهر عشق و شيدايى
چه روزها كه به يادت گذشت در غربت * به رنج و محنت و افسردگى و تنهايى
* * * سلام دلشده فرزند خويش را بپذير * به آستان تو با صد نياز آمدهام
اگرچه منزلت ميهمان ندارم من * به شهر مردم مهماننواز آمدهام
* * * ز خاك سعدى و حافظ سرآمدان غزل * هنوز بوى دلآويز عشق مىآيد
بهار گرچه گذشته است ليك در شيراز * هنوز از در و ديوار لاله مىبارد
* * * به هر سرا كه قدم مىنهى گل است ، نبيند * به هر چمن نگرى گل غنوده است به ناز
به هركجا كه گلى ، گلبنى ، هزارى هست * نشسته بينى دلدادگان به راز و نياز