تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠

ديوانه و هوشيار

ز ديوانه پرسيد هشيار مردى * نگاه ازچه‌رو خيره دارى به يك جا يكى پاسخ آوردش آن مرد مجنون * كه شد فتنه در جان فرزانه بر پا اگر خيره بينى نگاهم به يك‌سو * اگر غرقه بينى مرا در تماشا مرا داستانى است ناگفته مانده * كه بارى است بر خاطر ناشكيبا مرا روزى اين چشمِ در خون نشسته * فتاد از قضا بر نگارى فريبا فرومرد در عمق درياى چشمش * نگاه من و گشتم اين‌گونه شيدا كنون بر كجا چشم دوزم نبينم * مگر آن دل‌انگيز چشمان زيبا اگر حسب حالم از اين بيش خواهى * نگر لحظه‌اى خيره بر آب دريا نشاطى كه از رقص هر موج خيزد * كند زنده در تو هزاران تمنا من آن خيره مانده نگاه تو هستم * كه دل را به امواجِ درياش بستم

شيراز

سلامِ من به تو شيراز اى ديار اميد * سلام من به تو اى شهر عشق و شيدايى چه روزها كه به يادت گذشت در غربت * به رنج و محنت و افسردگى و تنهايى * * * سلام دل‌شده فرزند خويش را بپذير * به آستان تو با صد نياز آمده‌ام اگرچه منزلت ميهمان ندارم من * به شهر مردم مهمان‌نواز آمده‌ام * * * ز خاك سعدى و حافظ سرآمدان غزل * هنوز بوى دل‌آويز عشق مىآيد بهار گرچه گذشته است ليك در شيراز * هنوز از در و ديوار لاله مىبارد * * * به هر سرا كه قدم مىنهى گل است ، نبيند * به هر چمن نگرى گل غنوده است به ناز به هركجا كه گلى ، گلبنى ، هزارى هست * نشسته بينى دلدادگان به راز و نياز