* * * كنون دوباره بهسوى تو باز آمدهام * كنون دوباره به دامان تو درآويزم
دگر به هيچ ديارى عبث نبندم دل * دگر به غير تو از هرچه هست بگريزم
حافظ بر دوش رندان
حافظا در سخنت شور و شرى نيست كه نيست * در كلامت ز حلاوت شكرى نيست كه نيست
خيره بر شعر ترت چشم ترى نيست كه نيست * « روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست »
« منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست »
كيست كز سرّ جهان كهن آگاه شود * سالك اندر طلبت آيد و گمراه شود
كوه گر هست به پيش قدمت كاه شود * « شير در باديهى عشق تو روباه شود »
« آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست »
دوش از بهر تفأل به سر انگشت نياز * قَسَمَت دادم و ديوان تو را كردم باز
گفتى ار بازشناسى تو حقيقت ز مجاز * « مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز »
« ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست »
از غمِ اينكه شبى دست به يغما نزند * يا كه ناگاه بر آن زلف چليپا نزند
تا دمى بوسه بر آن عارض زيبا نزند * « تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزند »
« با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست »
دوش وقتى كه خرابات مغان بود خموش * ديدمت مست كه يكچند برندت بر دوش
زير خرقه دگر اين از نظر خلق مپوش * « از حياى لب شيرين تو اى چشمه نوش »