واپسگرايى
كاروان ، منزل رسيد و ما ز ره واماندهايم * همرهان رفتند و ما اى واى تنها ماندهايم
دادهايم از دست ، آوخ رايگان امروز را * در اميد تابش خورشيد فردا ماندهايم
ساخته با سوز تبهاى شب و آه سحر * خيره بر راه تو اى صبح مداوا ماندهايم
رهروان اكنون همه در كعبهى مقصود و ما * همچنان ترسا صفت پاى چليپا ماندهايم
آدم از درگاه ايزد رانده گشت و ما هنوز * بىخبر در دام زلف نسل حوا ماندهايم
شب همهشب خواندهايم افسانههاى باربد * روزها مفتون آهنگ نكيسا ماندهايم
مردمِ پيروز در صدر سهيلايند و ما * همچنان در وصف پروين و ثريا ماندهايم
قرنها از قصّهء يوسف گذشته است اى دريغ * ما كنون در اول وصف زليخا ماندهايم
وامق بىچاره خاكستر شد و بر باد رفت * ما هنوز اندر حديث حُسن عذرا ماندهايم
عشق مجنون داستانى بود و ما مجنون صفت * همچنان در پيچوتاب زلفِ ليلا ماندهايم
لب فروبستند « احمد » ديگران و ما هنوز * ياوه مىگوييم و در هر حال ، گويا ماندهايم