راز طبيعت
چشم دل بر رخ خوبان نگران است هنوز * پير گرديده و در فكر ، جوان است هنوز
شد ز كف دور جوانى و از او نامى نيست * بر دل از داغ غم عشق نشان است هنوز
دين و دل تابوتوان صبر و قرارم همه رفت * آنچه ماندهست و به غم سوخته جان است هنوز
سختى جان مرا بين كه شب هجران را * صبح كردهست و در او تابتوان است هنوز
گل به باغ آمده بشكفت و فروريخت ز شاخ * بلبل دلشده رسواى جهان است هنوز
عقل از صورت هر چيز ، به معنى پى برد * بجز از عشق كه محتاج بيان است هنوز
فاش شد راز طبيعت همه در نزد بشر * سرّ جانبازى عشّاق نهان است هنوز
رهروان را همه مقصود يكى هست ز چيست * فرق ، بين حرم و دير مغان است هنوز
« احمد » اين طرفه غزل گفت چو « عبرت » « 1 » فرمود * « دل در انديشهء آن غنچه دهان است هنوز »
دل و ديده
مرا با چشم و دل پيوسته جنگ است * جهان از دست دل بر چشم تنگ است
دلم همدست گرديده به ديده * ز دست اين دو ، جان بر لب رسيده
خدايا راز خود را با كه گويم ؟ * دواى درد خود را از كه جويم ؟
به كار خويش حيرانم ، چه سازم ؟ * از اين غم زار و نالانم ، چه سازم ؟
براى دل مفتّش گشته ديده * چنين عيّار خوبى كس نديده
چو بيند خوبرويى را به ناگاه * دل ديوانه را بنمايد آگاه
دل ديوانه چون آگاه گردد * به ديده همدم و همراه گردد
چو دل مر ديده را بنمود يارى * كنند آن دو به قتلم پافشارى
ز دست آن دو جانم بر لب آيد * به هر لحظه غمم بر غم فزايد
مرا با درد و غم دمساز دارند * ز هر كارم به گيتى باز دارند
هامش
( 1 ) - اين غزل را شاعر به استقبال غزل محمد على مصاحبى ، متخلص به « عبرت » سروده است .