تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣

راز طبيعت

چشم دل بر رخ خوبان نگران است هنوز * پير گرديده و در فكر ، جوان است هنوز شد ز كف دور جوانى و از او نامى نيست * بر دل از داغ غم عشق نشان است هنوز دين و دل تاب‌وتوان صبر و قرارم همه رفت * آنچه مانده‌ست و به غم سوخته جان است هنوز سختى جان مرا بين كه شب هجران را * صبح كرده‌ست و در او تاب‌توان است هنوز گل به باغ آمده بشكفت و فروريخت ز شاخ * بلبل دل‌شده رسواى جهان است هنوز عقل از صورت هر چيز ، به معنى پى برد * بجز از عشق كه محتاج بيان است هنوز فاش شد راز طبيعت همه در نزد بشر * سرّ جانبازى عشّاق نهان است هنوز رهروان را همه مقصود يكى هست ز چيست * فرق ، بين حرم و دير مغان است هنوز « احمد » اين طرفه غزل گفت چو « عبرت » « 1 » فرمود * « دل در انديشهء آن غنچه دهان است هنوز »

دل و ديده

مرا با چشم و دل پيوسته جنگ است * جهان از دست دل بر چشم تنگ است دلم همدست گرديده به ديده * ز دست اين دو ، جان بر لب رسيده خدايا راز خود را با كه گويم ؟ * دواى درد خود را از كه جويم ؟ به كار خويش حيرانم ، چه سازم ؟ * از اين غم زار و نالانم ، چه سازم ؟ براى دل مفتّش گشته ديده * چنين عيّار خوبى كس نديده چو بيند خوبرويى را به ناگاه * دل ديوانه را بنمايد آگاه دل ديوانه چون آگاه گردد * به ديده همدم و همراه گردد چو دل مر ديده را بنمود يارى * كنند آن دو به قتلم پافشارى ز دست آن دو جانم بر لب آيد * به هر لحظه غمم بر غم فزايد مرا با درد و غم دمساز دارند * ز هر كارم به گيتى باز دارند
هامش
( 1 ) - اين غزل را شاعر به استقبال غزل محمد على مصاحبى ، متخلص به « عبرت » سروده است .