چو گردد عرصهام از جورشان تنگ * خورد بر شيشهء صبرم ز غم سنگ
به ديده گويم اى فتّان عيّار * كشم از شوخىات تا چند آزار ؟
چرا چندين ستمكارى نمايى ؟ * به روى من درِ حسرت گشايى ؟
چرا بر دل زنى هر لحظه تيرم ؟ * چرا سازى به قيد غم اسيرم ؟
مرا چشمىّ و از تو بهترم نيست * به از تو عضوى از پا تا سرم نيست
عزيزى نزد من اى چشم ، چون جان * بيا از خود مرا بىخود مرنجان
به پاسخ ، چشم گويد : بىگناهم * به گيتى جز رضاى تو نخواهم
گناه از من نباشد ، باشد از دل * ز دست دل تو را كار است مشكل
دلت با تو كند بىرحمى آغاز * دلت گردد به هر بىرحم دمساز
دلت هر لحظه فكر دلبرى هست * ز فرمان تو خود اين دلبرى هست
دلت دارد مرا پيوسته پرخون * ز دست او نمىدانم كنم چون ؟ !
دريغا از دل بىحاصل تو ! * فغان از دست بيداد دل تو !
چو با دل گويم اى دل اين چه كار است * تن و جان من از دستت فكار است
دلا ، آخر چرا با من نسازى ؟ * چرا نرد وفادارى نبازى ؟
شوى مفتون دلدارى جفاجو * كه او را نيست با مهر و وفا خو
روى تا كسى به دنبال نكويان * شوى پابست عشق ماهرويان
چه ديدى غير خون خوردن از اين كار * به درد و غم به سر بردن از اين كار
به گيتى محرمى غير از توام نيست * رفيق و همدمى غير از توام نيست
تو هستى همدم و همراز با من * نباشد جز تو كس دمساز با من
مكن اى دل جفا زين بيش با من * ندارم طاقت جور و جفا من
ز من چون بشنود دل اين فسانه * كه با او برنهادم در ميانه
بگويد خود مرا نبود گناهى * ندارم با نكويان هيچ راهى
گنه باشد ز چشم دل سياهت * گنه كار است و بىپروا نگاهت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 184
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٨٤