تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
چو گردد عرصه‌ام از جورشان تنگ * خورد بر شيشهء صبرم ز غم سنگ به ديده گويم اى فتّان عيّار * كشم از شوخىات تا چند آزار ؟ چرا چندين ستمكارى نمايى ؟ * به روى من درِ حسرت گشايى ؟ چرا بر دل زنى هر لحظه تيرم ؟ * چرا سازى به قيد غم اسيرم ؟ مرا چشمىّ و از تو بهترم نيست * به از تو عضوى از پا تا سرم نيست عزيزى نزد من اى چشم ، چون جان * بيا از خود مرا بىخود مرنجان به پاسخ ، چشم گويد : بىگناهم * به گيتى جز رضاى تو نخواهم گناه از من نباشد ، باشد از دل * ز دست دل تو را كار است مشكل دلت با تو كند بىرحمى آغاز * دلت گردد به هر بىرحم دمساز دلت هر لحظه فكر دلبرى هست * ز فرمان تو خود اين دلبرى هست دلت دارد مرا پيوسته پرخون * ز دست او نمىدانم كنم چون ؟ ! دريغا از دل بىحاصل تو ! * فغان از دست بيداد دل تو ! چو با دل گويم اى دل اين چه كار است * تن و جان من از دستت فكار است دلا ، آخر چرا با من نسازى ؟ * چرا نرد وفادارى نبازى ؟ شوى مفتون دلدارى جفاجو * كه او را نيست با مهر و وفا خو روى تا كسى به دنبال نكويان * شوى پابست عشق ماهرويان چه ديدى غير خون خوردن از اين كار * به درد و غم به سر بردن از اين كار به گيتى محرمى غير از توام نيست * رفيق و همدمى غير از توام نيست تو هستى همدم و همراز با من * نباشد جز تو كس دمساز با من مكن اى دل جفا زين بيش با من * ندارم طاقت جور و جفا من ز من چون بشنود دل اين فسانه * كه با او برنهادم در ميانه بگويد خود مرا نبود گناهى * ندارم با نكويان هيچ راهى گنه باشد ز چشم دل سياهت * گنه كار است و بىپروا نگاهت