تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
« ز دست ديده و دل هر دو فرياد * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد » « بسازم خنجرى نيشش ز پولاد * زنم بر ديده تا دل گردد آزاد » « 1 »

گواه صادق

اگر در عشقبازى كرده‌ام جانا گناهى نو * به‌جز مژگان بيارا بهر قتل من سپاهى نو چو دل شد بىپناه از چيدن گيسوى مشكينت * مهيّا كرد از زلفت براى خود پناهى نو گواه صادقم در بردن دل بود چشمانت * كنون در محضر عشّاق خالت شد گواهى نو هلال و بدر در يك شب نديدى گر ، بيا بنگر * كه رخ ماه تمام و ابروى او هست ماهى نو ز صحراى دل بىحاصلم در چهار فصل اى گل * به غير از سبزهء مهرت نمىرويد گياهى نو گرفت آيينهء گردون ز آهم زنگ ، مىترسم * رخ خود تيره گردد گر كشم از سينه آهى نو كهن‌چرخا ، دلم از گشت پيشينت به تنگ آمد * ازاين‌پس لحظه‌اى بهر دلم بگذر ز راهى نو چه مىگردد به كام اهل دل گر يك‌زمان گردى * در اين عمر كهن يك‌دم نمايى اشتباهى نو ز راه مهر رحمى كن مها ، بر حال زار او * اگر در عشقبازى كرده است « احمد » گناهى نو

دم مزن

خواهى نكاهدت غم‌افزون روزگار * خوش باش و هيچ‌گاه دم از بيش و كم مزن هرگز ز جور دهر به رخساره چين ميار * وز بار درد و رنج برابر وى غم مزن كاين چرخ مفسدت طلب فتنه ساز دون * گويد كه جز به مصلحت من ، قدم مزن پايت به بند گيرد و گويد بره شتاب * دستت نهد بر آتش و گويد كه دم مزن هان هوش دار و با بد و نيك جهان بساز * تا يك‌نفس تراست آدم از مدح و ذم مزن جز بهر راحتىّ بشر ، در تمام عمر * اى دوست بر به صفحه كاغذ ، قلم مزن
هامش
( 1 ) - اين دو بيت اخير از بابا طاهر عريان است .