تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
مرا چشمان تو در خون نشاندند * به دنبال پرىرويان كشاندند مرا چشمت چنين ديوانه كرده‌ست * ز عقل و دانشم بيگانه كرده‌ست به هرجا ماه رخسارى ببيند * نگار شوخ عيّارى ببيند مرا از حسن او آگاه سازد * ز ره بيرون برد ، گمراه سازد و گرنه من به كنجى زار و محزون * نهان بنشسته‌ام در لجّهء خون نه با كس در زمانه كار دارم * نه از گل آگهى ، نز خار دارم اگر چشم تو دست از من بدارد * مرا با حال زار خود گذارد به دنبال كسى هرگز نپويم * به غير از كنج تنهايى نجويم نمىگردم به‌جز با خويش دمساز * اگر بگذاردم اين شوخ غمّاز دوباره گويم اى چشم جفاكار * كنى با ما و دل تا چند آزار ؟ گناه از تو بود ، شرم از خدا كن * بيا با ما و دل كمتر جفا كن مرو دنبال خوبان دل‌آزار * نگه را از رخ خوبان نگه دار ز گفتارم بدان‌سان اشك ريزد * كه از هر سوى من سيلاب خيزد به تنگ آيم چو از چشم گهربار * كنم با دل غم پنهانى اظهار دگرباره چو با دل راز گويم * به دو احوال ديده بازگويم دل شوريده‌ام ديوانه گردد * ز خويش و آشنا بيگانه گردد چنان سوزد كه سوزد پيكرم را * در آتش افكند پا تا سرم را كشد آهى كه آتش برفروزد * من و خود را در آن آتش بسوزد خدايا ! چارهء كارم ندانم * علاج چشم خون‌بارم ندانم نه دل را مىتوانم رام كردن * مر او را لحظه‌اى آرام كردن نه از من بشنود اين چشم غمّاز * كه پوشد ديده از شوخان طنّاز نگه دارد نظر از نازنينان * كند پرهيز از ديدار اينان مگر زين‌سان كه گفت آن رند از پيش * نمايم چارهء چشم و دل خويش