مرا چشمان تو در خون نشاندند * به دنبال پرىرويان كشاندند
مرا چشمت چنين ديوانه كردهست * ز عقل و دانشم بيگانه كردهست
به هرجا ماه رخسارى ببيند * نگار شوخ عيّارى ببيند
مرا از حسن او آگاه سازد * ز ره بيرون برد ، گمراه سازد
و گرنه من به كنجى زار و محزون * نهان بنشستهام در لجّهء خون
نه با كس در زمانه كار دارم * نه از گل آگهى ، نز خار دارم
اگر چشم تو دست از من بدارد * مرا با حال زار خود گذارد
به دنبال كسى هرگز نپويم * به غير از كنج تنهايى نجويم
نمىگردم بهجز با خويش دمساز * اگر بگذاردم اين شوخ غمّاز
دوباره گويم اى چشم جفاكار * كنى با ما و دل تا چند آزار ؟
گناه از تو بود ، شرم از خدا كن * بيا با ما و دل كمتر جفا كن
مرو دنبال خوبان دلآزار * نگه را از رخ خوبان نگه دار
ز گفتارم بدانسان اشك ريزد * كه از هر سوى من سيلاب خيزد
به تنگ آيم چو از چشم گهربار * كنم با دل غم پنهانى اظهار
دگرباره چو با دل راز گويم * به دو احوال ديده بازگويم
دل شوريدهام ديوانه گردد * ز خويش و آشنا بيگانه گردد
چنان سوزد كه سوزد پيكرم را * در آتش افكند پا تا سرم را
كشد آهى كه آتش برفروزد * من و خود را در آن آتش بسوزد
خدايا ! چارهء كارم ندانم * علاج چشم خونبارم ندانم
نه دل را مىتوانم رام كردن * مر او را لحظهاى آرام كردن
نه از من بشنود اين چشم غمّاز * كه پوشد ديده از شوخان طنّاز
نگه دارد نظر از نازنينان * كند پرهيز از ديدار اينان
مگر زينسان كه گفت آن رند از پيش * نمايم چارهء چشم و دل خويش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 185
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٨٥