خاك آبستن طفل عطشى آلوده است * همه دانند دگر از تو چه پنهان ، باران
خسته از رنج خمار است زمين ، دريابش * مى جوشندهء خمخانهء توفان ، باران
گرچه تردامنم امّا همهشب توبهء اشك * سيل خون ريزدم از ديده به دامان ، باران
همچو تو نقش پريشانى و سرگردانى است * دلم اين غمكدهء حسرت و حرمان ، باران
بر من خسته ببار اى همه آمرزش و مهر ! * بو كه آباد شود اين دل ويران ، باران
به اميدى كه بر « احساس » ببارى اشكى * مىبرم اين غزل تشنه به پايان ، باران
مرگ چيزى است مثل . . .
مرگ چيزى است مثل يك آغاز * مرگ چيزى است مثل يك پايان
گاه اندوه بار و رعبانگيز * مثل آرامش پس از توفان
گرچه غمبار ، گاه شيرين است * مثل خورشيد نيمروز خزان
مرگ ديرين شريك هستى ماست * همدم جاودانهء انسان
در سرابى كه نام او هستى است * سايهى ابرهاى بىباران
مىنشيند به بام هركه رسد * مرگ برفى است بىسروسامان
مرگ آغاز بىنهايتهاست * قصّهاى تا هميشه بىپايان
آخرين مأمن گريز از درد * آخرين راه چارهء آسان
آه ! اى واپسين پناه ، اى مرگ * دل « احساس » را ز غم برهان
بوى زمانه
ز من كه روح خزانم شبى كرانه گرفتى * بهار بودى و گل دادى و جوانه گرفتى
ز باغ زرد من اى مرغك اميد ! پريدى * به اوج سبزترين باغ آشيانه گرفتى
كنون ز من نكنى ياد ، آه ! دانمت آرى * تو بىوفا شدهاى بويى از زمانه گرفتى