تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
خاك آبستن طفل عطشى آلوده است * همه دانند دگر از تو چه پنهان ، باران خسته از رنج خمار است زمين ، دريابش * مى جوشندهء خم‌خانهء توفان ، باران گرچه تردامنم امّا همه‌شب توبهء اشك * سيل خون ريزدم از ديده به دامان ، باران همچو تو نقش پريشانى و سرگردانى است * دلم اين غمكدهء حسرت و حرمان ، باران بر من خسته ببار اى همه آمرزش و مهر ! * بو كه آباد شود اين دل ويران ، باران به اميدى كه بر « احساس » ببارى اشكى * مىبرم اين غزل تشنه به پايان ، باران

مرگ چيزى است مثل . . .

مرگ چيزى است مثل يك آغاز * مرگ چيزى است مثل يك پايان گاه اندوه بار و رعب‌انگيز * مثل آرامش پس از توفان گرچه غم‌بار ، گاه شيرين است * مثل خورشيد نيمروز خزان مرگ ديرين شريك هستى ماست * همدم جاودانهء انسان در سرابى كه نام او هستى است * سايه‌ى ابرهاى بىباران مىنشيند به بام هركه رسد * مرگ برفى است بىسروسامان مرگ آغاز بىنهايت‌هاست * قصّه‌اى تا هميشه بىپايان آخرين مأمن گريز از درد * آخرين راه چارهء آسان آه ! اى واپسين پناه ، اى مرگ * دل « احساس » را ز غم برهان

بوى زمانه

ز من كه روح خزانم شبى كرانه گرفتى * بهار بودى و گل دادى و جوانه گرفتى ز باغ زرد من اى مرغك اميد ! پريدى * به اوج سبزترين باغ آشيانه گرفتى كنون ز من نكنى ياد ، آه ! دانمت آرى * تو بىوفا شده‌اى بويى از زمانه گرفتى