سرگرم كار هستى و نقش دروغش * چون كودكان بازيچهاى را شاد بوديم
خواب عميق ساحلى از ما نياشفت * گر موج هم بوديم بىفرياد بوديم
آزادگى معناى ديگر داشت ما را * از رنج و درد ديگران آزاد بوديم
اينك سزاواريم درد بىكسى را * بر عهد خود پا تا به سر فرياد بوديم
گر نقش ما را پيش از اين مىزد خداوند * عشق و جنون را عبرت فرهاد بوديم
طفل سخن « احساس » از ما بىنصيب است * در مكتب بىمايگى استاد بوديم
حريف ما نشود شب
چه نشئهاى است خدا را به خون شعر و شراب * كه مىبرد دل ما را به اوج خلسه و خواب
در اين زمانهء بيگانگى مرا احساس * دو آشناى قديماند شعر ناب و شراب
ز شعر ناب و شراب كهن نتابم روى * گَرَم زمانه زند تازيانههاى عذاب
ز موج سركش توفان روزگار چه بيم * كه كار رفته ز كار و گذشته از سرم آب
مگر به دامن شعر و شراب آويزم * كه نيست راه گريزى دگر از اين غرقاب
حريف ما نشود شب اگر كه يار شوند * چراغ باده نگاه تو پرتو مهتاب
به چشم پر ز سرشكم دميده عكس رُخَت * كسى چو من نشود آرزوش نقشبرآب
بگو ز خانهء ايمان من چه مىخواهند * دو چشم شوخ تو اين لوليان مست خراب
به يك نگاه مرا مستى دوباره ببخش * مرا به جرعهاى از جام آرزو درياب
شراب و شعر بهانه است و نيست امّيدى * قسم به زندگى ، اى مرگ سوى ما بشتاب
بودنها و نبودنها
آن كوچهگردىها و مست مست بودنها * گُل از سر ديوار يار خود ربودنها
سر در كمند مهربانىها سپردنها * شعر جنون و عشق مستىها سرودنها
من همدم فريادهايم گرم گفتنها * او همدم آرامشش گرم شنودنها
او با تبسّم مست تحسين سرود من * من با سرودى خندهايش را ستودنها