تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
من آن نىام كه به مدح خزان گشايم لب * من از تبار بهارم مرا نشانى هست نشان من گُل انديشه‌هاى سرخ من است * بخوان سرود دلم را گرت گمانى هست اسير دست قفس تا دهد نمىمانم * پرنده‌ام كه مرا شوق آسمانى هست بگو به رستم انديشه ، بيژن شعرم * به چاه درد در امّيد ، پهلوانى هست به ياد آتش زرتشت و آن شرارهء مهر * هنوز در دل من شعلهء نهانى هست اگر كه باد موافق وزد بر اين دريا * به دست كشتى توفيق بادبانى هست * * * گَرَم زمانه نشد مهربان چه جاى غم است * در اين پياله مرا يار مهربانى هست به عالمى نفروشم نگاه گرمى را * گه صفا و صداقت در او جهانى هست نمىشكيبدم « احساس » لب فروبستن * هنوز شعر مرا آتشين زبانى هست

غزل تشنه

چنگ خنياگر سرمست بهاران ، باران * غمگسار غم خاموش زمستان ، باران رعد آواز تو را خواند به فرياد بلند * اى سرود تو همه تندر عصيان ، باران دم به دم از دم باد هوس آلودهء مست * چون خيالم سر گيسوت پريشان ، باران آه ليلاى سفر كرده ز غمخانهء ابر * چشم در راه تو مجنون بيابان ، باران بذر تب سوخته است اينكه به غم نالهء درد * از دل خاك كشد ضجّهء باران ، باران « وى همه زندگى و پاكى و رويش » « 1 » مگذر * بىخيال از سر اين جنگل عطشان ، باران دستهاشان به دعا چشم به راهند تو را * شاخه‌هاى عطش آلودهء عريان ، باران نفسى خرج صفا كن تو در اين دشت غريب * تا برويد ز دمت لاله و ريحان ، باران نشود دشت عطش سبز اگر از دم تو * در عزايش نفس اشك بيفشان ، باران سيلى سيل تو بيدار كند خفتهء دشت * خواب مرگ است و چه خوش‌تر كه پريشان ، باران
هامش
( 1 ) - از استاد پرتو كرمانشاهى .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 179 | سيد محمد باقر برقعى