غافل ز مرگ لحظههاى بىشكيب عمر * فارغ ز رنج هستى و بودن نبودنها
ما بىخبر از اينكه داس مرگ مرگى تلخ * بر كشتِ عمر ماست سرگرم درودنها
از كُشتههاى لحظهها صد پشته گرد آمد * ما بىخبر در بىخيالىها غنودنها
مانديم اسير دردها و رفته آن دستى * دستى كه مىداند گرهها را گشودنها
اين شكوهها تنها همين اندازه مىداند * نقشى دگر بر دفتر شعر فزودنها
ور نه شرابى نيست در جامم كه بتواند * گَرد غم از آيينهء يادت زدودنها
گيرم كه برگردد زمان كو حالتى « احساس » * بهر سرود عشق مستىها سرودنها
وطنى در ناكجا
اى ز پا مانده خسته تن مرداب * خسته از خويش همچو من مرداب
اى چو روحم تهى ز هر پاكى * حجم آلودهء عفن مرداب
از غم بادهاى بىپيغام * بر رُخَت مانده صد شكن مرداب
پاى بر اب و ريشه در گنداب * رُسته نيلوفرت چو من مرداب
لب فروبستى و نگفتى هيچ * رازى از روز خويشتن مرداب
رود بودى به راه تو بنشست * دشت عطشان راهزن مرداب
اين زمان آن زلال جارى شوق * گشته هم بستر لجن مرداب
جز من و تو بگو چه كس آخر * كرد در ناكجا وطن مرداب
ناله دارم به دل دم مردن * بر تنم كن ز نى كفن مرداب
مُرد « احساس » من به سينهء خويش * گور شعر مرا بكن مرداب
به ياد زرتشت
هنوز شعر مرا آتشينزبانى هست * هنوز در تن اين زخم خورده جانى هست
هنوز مرغ خيال سپهر گرد مرا * در اوج قلّهء پندار ، آشيانى هست
اگرچه تنگ شده مرز آرزوهايم * به دست آرشِ انديشهام كمانى هست