حضرت سجّاد عليه السّلام
چون شمع كه در شعلهء سركش مىسوخت * پروانهء خسته دل ، مشوّش مىسوخت
سجّادهنشين عشق چون لالهء اشك * در خيمهء دل ميان آتش مىسوخت
زينت ؛ پاسدار لالهها
مىسوخت چو شمع و پايدارى مىكرد * دل از مژه جاى اشك جارى مىكرد
شب دختر شير حقّ به جاى عبّاس * از عترت عشق پاسدارى مىكرد
قرآن مىخواند
آن جانِ ز جسم رسته قرآن مىخواند * با ناى ز هم گسسته قرآن مىخواند
در تشت طلا به بزم شبانديشان * خورشيد به خون نشسته قرآن مىخواند
سلطان عشق
در مكتب دل دبير عشق است حسين * پيغمبر بىنظير عشق است حسين
تا هست خدا خدا ، به گلزار وجود * سلطان دل و امير عشق است حسين
تشنهء ديدار
يا مهدى فاطمه ! گرفتار توام * در دشت عطش تشنهء ديدار توام
بر ديدهء من خواب حرام است امشب * باز آى كه تا سپيده بيدار توام
شهاب عاشورا
من خواهر آفتاب عاشورايم * پرچمكش انقلاب عاشورايم
با آنكه فتاده ماه عشقم به محاق * در ظلمت شب شهاب عاشورايم