استخوان در گلو
با چاه شبانه گفتگو داشت علىّ * در عمق سكوت ، هاىوهو داشت علىّ
پيوسته شكسته استخوانى از درد * چون بغض سياه در گلو داشت علىّ
خورشيد صبور
سر تا به قدم جوهر نور است حَسَن * روشنگر مرآت شعور است حسن
در وسعت آسمان مجد و عظمت * خورشيد جهانگير صبور است حسن
تصوير جمال
خون در رگ غيرتش به جوش آمده بود * چون شطّ فرات در خروش آمده بود
زان آب ننوشيد كه در خاطر او * تصوير جمال مىفروش آمده بود
مشك پرآب گريست
بر تشنهلبان دجله بىتاب گريست * چون چشم فرات ، مشك پرآب گريست
در دامن كهكشانى دشت عطش * خورشيد كنار نعش مهتاب گريست
حجلهنشين خون
از تيشه ز ريشه سرو آزاد شكست * در حنجرهء سپيد فرياد شكست
داماد عروس عشق در حجلهء خون * چون آينهاى ز سنگ بيداد شكست
خون خدا
آيينهء دلشكسته را مىمانى * قرآنِ ز هم گسسته را مىمانى
اى خون خدا ، در افق ديدهى من ! * خورشيد به خون نشسته را مىمانى