جارى نمود با تپشِ شطّ آفتاب * بانوى باستانى من با اشارهاى
بر دشتِ شادكامى ، سيلابى از سرور
بر اين مرز بىكران !
اسفند نيمه جان غم ديرينه مىبرد * با كولهبار خود كفن كينه مىبرد
گيسوى بيد مجنون با اهتزاز سبز * گويى كه پرچمى به سر چينه مىبرد
ريزد هزار زمزمه از پردههاى ابر * دست دعاش سبزه چو بر سينه مىبرد
شهر و بهار جلوهء هرگز نبودهاند * تا شهر شوم رونق سبزينه مىبرد
اسب شرور فاجعه با دست شعله بار * تا قلب شهر خنجر زوئينه مىبرد
اين رودهاى مهلكه ، اين روزهاى خشم * جان را به اختناق قرنطينه مىبرد
با جادههاى آهنىاش شهر پُرحصار * تن را به سردخانهء آدينه مىبرد
گمكرده راه نورم و آيين عشق تو * ما را به شهر روشن آيينه مىبرد
شهنامهء شكوهى و نامت چو دل بَرَد * گويى كه نام نامى تهمينه مىبرد
ويرانىام مبين كه بر اين مرز بىكران * هركس گذشت با خود گنجينه مىبرد
خيمهء ابريشمين
تنت به غنچهء گل نيمه باز مىماند * و ديدهء تو چو درياى راز مىماند
به گردِ خيمهء ابريشمين اندامت * دوباره هالهء رنگين ناز مىماند
تو از قبيلهء گلبوتههاى شادابى * كه در كوير دلم چارهساز مىماند
نه كوچه و نه خيابان ، نداشت رنگ اميد * چه داشت بغض و ملامت كه باز مىماند
هنوز عاشق آن كوچه باغها هستيم * كه عطر مبهمشان دلنواز مىماند
تو رفتهاى و چه حاصل ز بىقرارى من * كه راه تنگ جدايى دراز مىماند