تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
سرودى است از صخره در گوش تو * كه بر معبر آبشاران ببار چو سيلاب سرزندهء آفتاب * به رخسار سرخ سواران ببار بر اين خاك ، اين خون پاييز زرد * به آيين ابر بهاران ببار پيام بشارت شو اى صبح فتح * ز لب‌هاى امّيدواران ببار بيا هرچه باران پرمايه است * به سرمايهء روزگاران ببار

به روح رزم درآميز !

نفس‌نفس نفس من ، مگر قفس شده اينجا * كه بوته‌زارهايى ، چو خار و خس شده اينجا دريغ نيست كه بال عقاب‌هاى فلك‌آسا * اسير پنجهء پرپينهء مگس شده اينجا ؟ زمانه‌اى است كه فرياد هر سراب سبكسار * دليل روشن و سرمنزل جرس شده اينجا به پيش ! اى همهء عاشقان تاب و طراوت * كه آفتاب توان‌بخش پيش‌رس شده اينجا هنوز و شايد و امّا ، كلام را بگذاريد * كه جمله‌هاى مجلّل ، پر از سپس شده اينجا بلندقامت اين سرزمين صاعقه و سنگ * عليل هاويهء عادت عسس شده اينجا به روح رزم درآميز ، اى درايت دريا ! * كه خاك مرثيهء « ارَس » و « ارس » شده اينجا

شاعران

« شاعران وارث آب و خرد و روشنىاند » « 1 » * عارى از ننگ سكون وز طپش دل غنىاند روح شعرند كه با صبح و سفر هم‌خون‌اند * تن‌نوردند كه با ظلمت شب ناتنىاند گاه از شبنم و گل پاك‌تر و روشن‌تر * گاه سرپنجهء شير و سپر آهنىاند شاعر ، اى هلهلهء نور در آواز عبور * ناكسان شب پرفاجعه ، ديوى دنىاند مانده بر محركهء هرزهء انديشهء مسخ * رانده در مسلخ بيغولهء ما و منىاند شاعرا ! اى دل بيدار زمان ، جان جهان * دوزخ‌آيينان ، سر تا به قدم دشمنىاند شاعران آتش و اشكند و سوارند و سرود * غرق ناگفته‌ترين راز و پر از گفتنىاند
هامش
( 1 ) - اين مصرع از شادروان سهراب سپهرى است .