سرودى است از صخره در گوش تو * كه بر معبر آبشاران ببار
چو سيلاب سرزندهء آفتاب * به رخسار سرخ سواران ببار
بر اين خاك ، اين خون پاييز زرد * به آيين ابر بهاران ببار
پيام بشارت شو اى صبح فتح * ز لبهاى امّيدواران ببار
بيا هرچه باران پرمايه است * به سرمايهء روزگاران ببار
به روح رزم درآميز !
نفسنفس نفس من ، مگر قفس شده اينجا * كه بوتهزارهايى ، چو خار و خس شده اينجا
دريغ نيست كه بال عقابهاى فلكآسا * اسير پنجهء پرپينهء مگس شده اينجا ؟
زمانهاى است كه فرياد هر سراب سبكسار * دليل روشن و سرمنزل جرس شده اينجا
به پيش ! اى همهء عاشقان تاب و طراوت * كه آفتاب توانبخش پيشرس شده اينجا
هنوز و شايد و امّا ، كلام را بگذاريد * كه جملههاى مجلّل ، پر از سپس شده اينجا
بلندقامت اين سرزمين صاعقه و سنگ * عليل هاويهء عادت عسس شده اينجا
به روح رزم درآميز ، اى درايت دريا ! * كه خاك مرثيهء « ارَس » و « ارس » شده اينجا
شاعران
« شاعران وارث آب و خرد و روشنىاند » « 1 » * عارى از ننگ سكون وز طپش دل غنىاند
روح شعرند كه با صبح و سفر همخوناند * تننوردند كه با ظلمت شب ناتنىاند
گاه از شبنم و گل پاكتر و روشنتر * گاه سرپنجهء شير و سپر آهنىاند
شاعر ، اى هلهلهء نور در آواز عبور * ناكسان شب پرفاجعه ، ديوى دنىاند
مانده بر محركهء هرزهء انديشهء مسخ * رانده در مسلخ بيغولهء ما و منىاند
شاعرا ! اى دل بيدار زمان ، جان جهان * دوزخآيينان ، سر تا به قدم دشمنىاند
شاعران آتش و اشكند و سوارند و سرود * غرق ناگفتهترين راز و پر از گفتنىاند
هامش
( 1 ) - اين مصرع از شادروان سهراب سپهرى است .