دست زمين و زمانه ، آه تو مگذار * پنجرهها بسته و شكسته بمانند
* * * مردى اگر در كنار پنجره مىخواند * حنجره را مىسپرد در كف زنجير
گويى ، در ورطهء عقيم عدم بود * خاك خيالش ز خشكسالى تدبير
* * * پنجرهها در جنوب قاب سكوناند * روزى از دوزخاند و حفرهاى از شب
از نگه ماتشان هميشه نهان است * جاذبهء بامداد و جلوهء كوكب
* * * باز افق ، باز اين زبرجد جارى * پنجرهها را بهسوى نور فراخواند
پنجرهها بسته ماند و صبح طلايى * نوحهسراى سپيدهزار صدا ماند
* * * باز ز مهمانسراى گرم جنوبى * مرد مسافر كنار پنجره خم شد
ديد خيابان لال و خاطرهى او * تجربههاى زوال و غربت غم شد
* * * ديد كه بيگانگى كه بند بلندى است * بسته دهان بيان رهگذران را
ديد خبرهاى خوف و خواب خطر ديد * خيل خرامان و خام بىخبران را
* * * پنجره بگشاى اى سپيدهء سرمد ! * پنجرهها در جنوب بستهتريناند
پنجره بگشا كه شاخههاى سرافراز * در همهى فصلها شكستهتريناند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٠