جشن عشق !
امشب درون كلبهء تن ، جشن عشق است * در كوچه باغ سينهء من ، جشن عشق است
اى چشمهايت مرغزار سبز جاويد ! * در عمق آن چشمان روشن جشن عشق است
اى از نگاهت بركههاى نور جارى ! * در ظلمت شب ، نورى افكن ، جشن عشق است
اى قامتت چون رقصهاى گرم مشرق ! * بر خوشه زار دل شرر زن ، جشن عشق است
اى سوسنستان تنت ، مفهوم پاكى ! * پرپيچ پرپيچوتاب باغ سوسن ، جشن عشق است
اى سبزهواره در كويرستان خانه ! * از خانه نقش رنج بركن ، جشن عشق است
من كيستم ؟ يك شهر كوچك ، شهرى از عشق * امشب سر هر كوى و برزن ، جشن عشق است
معجزهء عشق !
ناگاه با درخشش خورشيدوارهاى * رخشيد بر تمام درونم ستارهاى
از هر رگم ، به هر نفسم بردميد نور * مردى به بند مانده و از خويش دلزده
فرياد زد ز عمق درونم كه چارهاى * كو پاى رفتن و تپش و توشهء عبور ؟
اى شهر سبزچهر سيهبخت بىفروغ * آرى ، چه مايه در نظرم بىقوارهاى
اى كوچكِ حقيرِ جدامانده از غرور * يكعمر من همانم ، تو هاويه همين
چون ديدهء مجسّمهء بىنظارهاى * يا قارى رها شده در محبسِ قبور ؟
حيرت گرفت سخت گريبان گفتگو * چندى گذشت و با نگه آشكارهاى
ديدم كه عشق دارد در جان من حضور