شاهين گيسوان تو سرشار اشتياق * مىگسترد به شانهء من شهپر سياه
جولان دهد به واحهء خاموش لحظهها * شب شيههء مهاجمه ، اين اشتر سياه
قلب بهارىام چه كند روز و شب ، دريغ * با شهر اين تجسّم خاكستر سياه
سراب سبز
چشمان او رباعى خيّام است * دنياى رمز ، نغمهء ابهام است
اندام صبح رنگ غزلوارش * زيباترين ترانهء ايّام است
از دل چگونه باز سخن گويم ؟ * دل آن كتاب كهنهى بىنام است
هر سطر آن غروب اندوهى است * هر كلمهاش غروب سيهفام است
آتش زند به خرمن جان و دل * بيگانگى كه معرفت عام است
هر شاهراه مجمع تزوير است * هر كوچه نيز حفرهاى از دام است
آه ! اى شراب سبز بهاران دست * مرغى كه پر بهسوى تو زد خام است
او دستهاى معرفت معشوق * چون آفتاب عشق لب بام است
پيراهنى از ستاره
بر چهرهء گل بهاره مىپوشى * صد درد به يك اشاره مىپوشى
مىآيى و در شب غريب من * پيراهنى از ستاره مىپوشى
مىآيى و بيشهزار قلبم را * با خيمهاى از شراره مىپوشى
خيزابهء پرشكوه دريايى * ويرانهء هر كناره مىپوشى
ابريشم نازك نوازش را * بر اين دل پاره پاره مىپوشى
من سنگ خموشم و تو گُلسَنگى * عريانى سنگ خاره مىپوشى
پنجرهها در جنوب
پنجرهها ماجراى بسته شدن را * يكسره هر روز و لحظه مرثيه خوانند