چيد برگى از شجر با قلب شاد * در ميان آب افكند از و داد
مور آمد بر فراز برگ و گفت * من تو را باشم به هر غم يار و جفت
مور رخت خويش ز آب افكند دور * با دلى شاد و سرى پر از سرور
ناگهان صيّادى از ره دررسيد * آن كبوتر را به پا استاده ديد
گشت از كين در كمين آن مرد دون * مور اندر اضطراب آمد فزون
گفت جان من رهين جان اوست * گر نشينم فارغ اين دم كى نكوست
كرد تدبيرىّ و آمد باشتاب * نيش زد بر پاى صيّاد از عتاب
تير صيّاد از الم شد بر خطا * گشت پنهان مور در اين ماجرا
مور ره را بين كه اينسان جان خريد * نيك اين از نيك آن آمد پديد
پس تو مر افتادگان را دستگير * چونكه روزى هم تو خواهى دستگير
ختم كن « ابن امين » خوشكلام * اين سخن پايان ندارد ، و السّلام
بيم و اميد
هركه نزد شه مقرّبتر بود * بيم او هم بىشك افزونتر بود
زان كه گر بخشد مرا او را عالمى * گاه كه را كوه مىگيرد همى
گرچه دارد لطف و مهر بىحساب * مىنشايد بود ايمن از عتاب
گر فتد يك نكته شه را ناپسند * خشم گيرد هم زند بر دست بند
پس مشو مغرور ز الطاف شهان * جهد كن در صدق خدمت اى فلان !
شرط خدمت را به جاى آور تو باز * تا شوى محبوب محمود اى اياز !
چشم دل كن باز اى مرد تمام * يكنفس در عالم ديگر خرام
گرچه ذات مالك الملك وجود * با تو دارد مهر و لطف و عفو و جود
ليك از قهر خدا ايمن مباش * فعل زشت خود مكن بر خلق فاش
قرب حقّ را گر تو اى جان مايلى * پس چرا از طاعت حقّ غافلى
در عبادت روز و شب بيدار باش * در عمل بس زيرك و هشيار باش