تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨

مرد حقّ را دشمن بسيار است

مرد حقّ را در جهان كس يار نيست * اين سخن خود مورد انكار نيست مرد حقّ را هست دشمن بىشمار * هوشمندانه سخن را گوش دار دشمنانى دارد از جنس بشر * كه دلالت مىكند او را به شرّ نفس سركش آتش حرص و هوس * حقد و كينه شهوت پرخار و خس دشمن ديگر بود شيطان دون * مرد حقّ را مىكند هردم زبون آه ! آه ! از دست شيطان رجيم * كافكند ما را به عصيان عظيم آه ! آه ! از دست انسان صورتان * مرد حقّ را مىزنند آتش به جان بگذرم از اين بيانات بلند * تا دگر بار آيدم اين‌سان به بند باز گويم قصّهء شاه و وزير * گر نصيحت مىپذيرى پند گير

رعايت حال زيردستان روش كريمان است

آرى آرى ، آنكه باشد حق‌ّپرست * گيرد از افتادگان همواره دست نى براى منصب و جاه و مقام * نى پى شهرت ميان خاص و عام بلكه چون باشد مر ايزد را پسند * لاجرم بر حكم گردن مىنهد تا كه مهلت دارى و تاب‌وتوان * دستگيرى مىكن از افتادگان تا كه گيرد مر تو را دادار دست * نوبت افتادگى و هم شكست شيوهء رحم و مروّت از خداست * اين صفت مخصوص ذات كبرياست چون‌كه بالادست بينى خويش را * خود مينداز از نظر درويش را چون‌كه بينى خسته‌اى را مستجير * از ترحّم دست آن بيچاره گير زيردستان را فراوان كن عطا * تا تو روزى گر درآيى هم ز پا شايد او درد تو بنمايد علاج * هم از او گيرد امور تو رواج آن شنيدستم كه مورى ناتوان * ديد او را يك كبوتر ز آشيان گفت اين از شيوهء رحم است دور * من بُوَم فارغ ، ولى در غصّه مور