مرد حقّ را دشمن بسيار است
مرد حقّ را در جهان كس يار نيست * اين سخن خود مورد انكار نيست
مرد حقّ را هست دشمن بىشمار * هوشمندانه سخن را گوش دار
دشمنانى دارد از جنس بشر * كه دلالت مىكند او را به شرّ
نفس سركش آتش حرص و هوس * حقد و كينه شهوت پرخار و خس
دشمن ديگر بود شيطان دون * مرد حقّ را مىكند هردم زبون
آه ! آه ! از دست شيطان رجيم * كافكند ما را به عصيان عظيم
آه ! آه ! از دست انسان صورتان * مرد حقّ را مىزنند آتش به جان
بگذرم از اين بيانات بلند * تا دگر بار آيدم اينسان به بند
باز گويم قصّهء شاه و وزير * گر نصيحت مىپذيرى پند گير
رعايت حال زيردستان روش كريمان است
آرى آرى ، آنكه باشد حقّپرست * گيرد از افتادگان همواره دست
نى براى منصب و جاه و مقام * نى پى شهرت ميان خاص و عام
بلكه چون باشد مر ايزد را پسند * لاجرم بر حكم گردن مىنهد
تا كه مهلت دارى و تابوتوان * دستگيرى مىكن از افتادگان
تا كه گيرد مر تو را دادار دست * نوبت افتادگى و هم شكست
شيوهء رحم و مروّت از خداست * اين صفت مخصوص ذات كبرياست
چونكه بالادست بينى خويش را * خود مينداز از نظر درويش را
چونكه بينى خستهاى را مستجير * از ترحّم دست آن بيچاره گير
زيردستان را فراوان كن عطا * تا تو روزى گر درآيى هم ز پا
شايد او درد تو بنمايد علاج * هم از او گيرد امور تو رواج
آن شنيدستم كه مورى ناتوان * ديد او را يك كبوتر ز آشيان
گفت اين از شيوهء رحم است دور * من بُوَم فارغ ، ولى در غصّه مور