تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
جاودان اندر جهان از خلق ، كيست * كيست آن كو مىكند تا حشر زيست اشرف مخلوق ، احمد ، از جهان * عاقبت شد سوى مُلك جاودان گر تو بر مُلك جهان دل مىنهى * از خرد دورى و بىشك ابلهى ما سوى اللّه جمله فانى مىشوند « 1 » * سوى دار جاودانى مىشوند فرقه‌اى را در بهشت آرامگاه * فرقه‌اى را نار باشد جايگاه فرقة فى الجنّة ، اخرى فى السّعير * گفت پيغمبر ازاين‌رو ، اى خيبر

جمال و جلال عاريتى سبب مفاخرت نيست

نيست كس اندر جهان ايمن ز درد ؟ * كيست آن كو از بلا نيشى نخورد ؟ هركه را بينى غمى اندر دل است * از بلا آسوده ماندن مشكل است گر به نيرو خود تويى چون تهمتن * زور تب اندازدت از پا به فن گر به رخ چون يوسفى صاحب جمال * گيرد از يك روز رنجورى زوال گر بُوى چون سرو خوش‌اندام هم * چون كمان گردى ز پيرى پشت خم گر به سرخى همچو گل باشد عذار * مىكند موى سفيدش پنبه‌زار گر كه باشى تكيه‌گاه ديگران * عاقبت افتى تو از پا بىگمان گل كه باشد زينت هر شاخسار * گر نچيند باغبان افتد ز بار از چه مىبالى به اين حسن و جمال * از چه مىنازى به اين مال و جلال از چه چون آتش‌نمايى سركشى * آخر از خاكى تو ، نى از آتشى پس ز خودخواهى بيا انديشه كن * پستى و افتادگى را پيشه كن با همه خلق خدا افتاده باش * مرد بىآلايش و هم ساده باش تا تو اى جان ، روزى ار افتى ز پاى * همچو روز پيش‌تر مانى به جاى اين سخن پايان ندارد اى پدر * بازگويم قصّهء شاه و پسر . . .
هامش
( 1 ) -كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ .( سورهء قصص ، آيهء 88 )