گرچه خائف از معاصىّ خودم * من تو را خواهانم از خوب ار بدم
گر برانى از در اين درگاه راه * نيستم فارغ دمى از اشك و آه
اى رحيم و اى تو ربّ العالمين * رحمتى فرماى بر « ابن امين »
تشبيه سلاطين جور به نفس امّارهء سوء
آرى آرى ، چون زمين شد شورهزار * سوسن و سنبل نمىآرد به بار
دل چو از لهو و لعب گردد سياه * كى به پندى چند آيد سوى راه
نفس سركش را چو انسان شد مريد * گشته شيطان را ز جان و دل عبيد « 1 »
بندهء شيطان نباشد حقشناس * هست امروز اينچنين احوال ناس
نفس چون در معصيت مفتون شود * نيست شكّ كز حكم دين بيرون شود
مىنيابد پند ، ديگر ره در آن * بيهُده پندارد اندرز جهان
سركشد از امر حق بىشكّ و ريب * حسن داند قبح را بىنقص و عيب
عقل گردد تابع و مقهور نفس * نفس آمر ، عقل هم مأمور نفس
هرچه گويد نفس ، اعضا خادماند * چشم و جان و گوش و دل هم تابعاند
نفس گردد حاكم اندر مُلك دين * هست احوال سلاطين زمين
شاه بدكردار چون نفس شرير * نيك بد ، بد نيك مىبيند دلير
شاه گر از حكم دين بيرون شود * ثانى شيطان و نفس دون شود
مىخورد خون رعيّت را تمام * فهم كن گر آگهى حسن كلام
عاملين شاه از پست و بلند * پيروان نفس دون را ثانىاند
شاه چون نفس است و اينان ياورند * مرد حقّ را اين شياطين دشمناند
باز سازم قصهء شه را بيان * تا شوى واقف بر اسرار نهان
هامش
( 1 ) -أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ*وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ .( سورهء ياسين ، آيات 60 و 61 )