آغاز قصهء بلوهر حكيم
داستانى سربهسر اندرز و پند * خواندهام اندر كتاب اى هوشمند
در كمال الدّين « 1 » « ابن بابويه » * ثبت كرده رحمة اللّه عليه
« مجلسى » آن كامل كلّ صفات * ضبط آن فرمود در عين الحياة « 2 »
چونكه خواندم آن خبر بىكمّ و كاست * گفتم ار خامُش نشينم نارواست
ويژه در امروز كاندر هر سرى * هردمى باشد هواى ديگرى
هر ندا كآيد ز هر سوى و طرف * مىروند اين خلق با شوق و شعف
هركسى خود را شناسد مرد دين * خويش را خواند هم از اهل يقين
با وجود اين چرا هر سو دوند * وز نداى هركس از ره درروند
آنكه را هردم هوايى در سر است * از بهايم نيز مىدان كمتر است
چونكه بر آن داستان كردم نظر * معدنى ديدم پر از درّ و گهر
گر به ظاهر چون حكايت مىنمود * ليك جز معنى در آن حرفى نبود
ميل كردم تا كه در نظم آورم * حرف حرفش را منظّم آورم
هست اندرز « بلوهر » آنچه گفت * بهر « يوذاسف » دُرِ معنى بسفت
حال ، توفيق از خدا و هم رسول * مسألت دارم اگر افتد قبول
تا چو دُرّ در رشته آرم اين سخن * نام من ماند به دوران كهن
كردگارا ! شرح صدرم كن عطا * تا كه رو آرم به مقصود از وفا
اعتمادم بر تو هم بوده است و هست * اى نگهدارندهء بالا و پست
هست ما را سوى تو روى نياز * بازگشت ماست در كوى تو باز
جرم تقصيرم اگر بخشى رواست * از بزرگان پردهپوشى بس بجاست
گرچه مجرم را عقوبت خود سزاست * ليك فرما تا عطاى تو كجاست
گرچه از كردار خويشم شرمسار * ليك بر جود توام امّيدوار
هامش
( 1 ) - كمال الدّين ، ص 359 - 317 .
( 2 ) - عين الحياة ، ص 387 - 315 .