جنگل سبز من از شعلهء بيداد تو سوخت * مانده جا پاى ستم ، بر دل بيدار چمن
اى تبردار غضب ! شرم كن از تاك تنم * يا مرا سبز بكن يا كه بزن ريشهء من
مهربان باش تو با سلسلهء اهلقلم * بال اين شاپركان اى شب سنگى ! مشكن
نغمهاى ساز كن از پنجهء بيدار غزل * تا به افلاك رسد نعرهء شيران وطن
دريادلان
دريادلان ، دريادلان ! آوايى از دريا زنيد * مضراب حق بر ساز اين دريادل شيدا زنيد
بانگ طرب مىآيد از طبل سحرگاهان به گوش * خون فلق بر كاكل خورشيد گلسيما زنيد
مرغان بيدار چمن ! در خونتان عشق وطن * از ناى سرخ شعر من ، فرياد بىپروا زنيد
دارم دلى آتشفشان در سينهاش غوغاى جان * اى شعلههاى پرتوان ! آتش بر اين غوغا زنيد
دريا اگر طغيان كند ، اين خانه را ويران كند * خيزيد اى دريادلان ! آهنگ اين دريا زنيد
آنجا كه دل شيدا شود ، شورى دگر پيدا شود * اى سالكان سرمدى ! آواى حق آنجا زنيد
كو صوفى صرّاف دين ؟ كآواز خونش بر زمين * دم مىزد از « حقّ اليقين » تا دم از آن مولا زنيد
تا شب از آن آوازتان تن مىزند بر سازتان * بارى بر اين پروازتان نقش گل فردا زنيد
غزال سرخ لبت . . .
پيام سبز تو را شيخ و شاب مىنوشد * اگرچه مردم چشمت سراب مىنوشد
تو آن شكوفهء سرخى كه در عبادت باد * تن لطيف تو را ، لفظ آب مىنوشد
حكايت تن تو در غزل نمىگنجد * غزال سرخ لبت آفتاب مىنوشد
زلال پيكر توست اينكه مىچكد از شعر * اگرچه خامهء دستم ، شراب مىنوشد
حكايتى نكنم از تبار ظلمت خويش * چرا كه طالع من رود خواب مىنوشد
تنور گرم دهانت پر از كلوچهء حرف * فصول سبز پيامت كتاب مىنوشد
كنون كه چشم سياهت سفينهى غزل است * لبان ساكت من شعر ناب مىنوشد