خورشيد بيداران
در بازوان سبزتان خورشيد شب پنهان شده * خصم زبون از خشمتان آواره و نالان شده
آيينهدار من ! بگو خورشيد بيداران كجاست ؟ * كز خندهء تابان او تالار شب ويران شده
اى رازدار آسمان ! سردار پير كهكشان ! * بنگر كه خون عاشقان فوّارهء ميدان شده
مرغ سبك پرواز من ! بالوپرت آواز من ! * چنگى بزن در ساز من ، مزمار دل نالان شده
در سنگر آزادگان ، خوش مىدرخشى اى جوان ! * گلواژهء ايمان تو ، اسطورهء انسان شده
در سرخى اين لحظهها ، مىخوانم آيين شما * رنگينكمانان خدا ! رهدارتان قرآن شده
برخيز اى رهوار دل ! پروا مكن زين آب و گل * كاين نعرههاى غمگسل ، آيينههاى جان شده
آفاق مهتاب
گفتم :
غرور پلنگى كه از بام زرفام خورشيد * نگاه شگرفى بر آفاق مهتاب دارى
حذر كن از اين صخرههاى تن آسودهء ابر * اگر باور ريشه در خون مرداب دارى
گفتى :
من آن ريشهء سبز پندار پاك بهارم * مرا در كنار نفسهاى سرخ شقايق بجوى
برافشان عبيرى از آن كهكشان ترنجين سرخ * غم لالهها را به جوبار سبز كلامت بشوى
ديدم :
طنين دو چشمت به پهناى شبخيز دريا شكفت * فروغى از آن موج آبى به ساحل نشست
از آنسوى دريا ، از آن بيكرانه كبود * برآمد سوارى كه تنديس شب را شكست
سرودم :
تو خون سحابى كه فرش زمين روشن از جاريت * تو صبح اميدى از آفاق بيدار سبز فلق مىدمى
چراغى ! كه ظلمت اسير قناويز چشمان توست * شهابى ! به رگهاى سرخ شفق مىدوى