تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢

خورشيد بيداران

در بازوان سبزتان خورشيد شب پنهان شده * خصم زبون از خشمتان آواره و نالان شده آيينه‌دار من ! بگو خورشيد بيداران كجاست ؟ * كز خندهء تابان او تالار شب ويران شده اى رازدار آسمان ! سردار پير كهكشان ! * بنگر كه خون عاشقان فوّارهء ميدان شده مرغ سبك پرواز من ! بال‌وپرت آواز من ! * چنگى بزن در ساز من ، مزمار دل نالان شده در سنگر آزادگان ، خوش مىدرخشى اى جوان ! * گل‌واژهء ايمان تو ، اسطورهء انسان شده در سرخى اين لحظه‌ها ، مىخوانم آيين شما * رنگين‌كمانان خدا ! رهدارتان قرآن شده برخيز اى رهوار دل ! پروا مكن زين آب و گل * كاين نعره‌هاى غم‌گسل ، آيينه‌هاى جان شده

آفاق مهتاب

گفتم :
غرور پلنگى كه از بام زرفام خورشيد * نگاه شگرفى بر آفاق مهتاب دارى حذر كن از اين صخره‌هاى تن آسودهء ابر * اگر باور ريشه در خون مرداب دارى
گفتى :
من آن ريشهء سبز پندار پاك بهارم * مرا در كنار نفس‌هاى سرخ شقايق بجوى برافشان عبيرى از آن كهكشان ترنجين سرخ * غم لاله‌ها را به جوبار سبز كلامت بشوى
ديدم :
طنين دو چشمت به پهناى شب‌خيز دريا شكفت * فروغى از آن موج آبى به ساحل نشست از آن‌سوى دريا ، از آن بيكرانه كبود * برآمد سوارى كه تنديس شب را شكست
سرودم :
تو خون سحابى كه فرش زمين روشن از جاريت * تو صبح اميدى از آفاق بيدار سبز فلق مىدمى چراغى ! كه ظلمت اسير قناويز چشمان توست * شهابى ! به رگ‌هاى سرخ شفق مىدوى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 142 | سيد محمد باقر برقعى