پيلهء شب
در كام شفق ستاره گلگون شده است * ايوان فلك كرانهء خون شده است
خورشيد ببين كه با تن زخمى خويش * از پيلهء شب دوباره بيرون شده است
سنگ ملامت
آنان كه دم از صبح رفاقت زدهاند * انوار سپيده بر جماعت زدهاند
دردا كه از آن كرانهء آبى عشق * بر پاره تنت سنگ ملامت زدهاند
پژواك سحر
با سرخوشى از مدار شب دور شدى * پژواك سحر ، حماسهء نور شدى
حلّاج تويى كه بر سر چوبهء دار * رقصيدى و ترجمان منصور شدى
اى بوتهء شقايق !
اندوه با شكوهى
در باورم نشسته .
آن خيل غمگساران ،
اى واى !
در كجايند ؟
گلهاى صبح شادى
در خاك غم تپيدند .
اى بوتهء شقايق !
ما را مجال آن نيست
سر بركشيم از خاك !