مير سپاه من تويى ، هادى راه من تويى * تا تو زنى نداى حق ، مىدوم از قفاى تو
دختر آفتاب اگر حمله برد به شطّ شب * پشت ستاره مىدمد منظر آشناى تو
كشتى ساحل امين مىرسد از ره يقين * كوكب طالعش ببين در كف ناخداى تو
آنسوى خطّ ايمان
چندانكه با تو گفتم ، اسرار اين زمانه * در باورم نشاندى ، زنجير و تازيانه
تقدير تو چنين است ، اى بيشهء غمآلود ! * در خون تپيده بينى ، شيران اين كرانه
شبنامهاى كه سرخ است ابيات آتشينش * كى مىدرخشد از آن تمثيل شاعرانه
خون ستاره رويَد از مهر تابناكت * عمر دوباره نوشد شمشاد سبز خانه
تا ريشه در حياتم توفان نمىتواند * از شاخهها بچيند گلبانگ عاشقانه
اى نخل آتشينم ! وى شكّ تو يقينم * از روشناى خونم ، كى مىزنى ، جوانه ؟
آنسوى خطّ ايمان اسطورهء جهاد است * از خود گذشتن است اين پرواز عارفانه
چون سايه در سكونم از خويشتن برونم * با نفس خويش دارم ، پيكار جاودانه
تا جاودان بمانى اى خاك مهربانى ! * از ناى ارغوانى ، مىخوانم اين ترانه
مانده بر لوح شفق
تا شب از خون دلم غرفهء مهتاب گرفت * دست غم آمد و تنديس مرا قاب گرفت
روز در خاطرهء سبز سپيداران مُرد * چشم اين قافله را مزبلهء خواب گرفت
نخل آواى مرا ولولهء باد شكست * منظر چشم تو را سرمهء خوناب گرفت
خنجر كينهء شب ، ململ آفاق دريد * رهزن ملك سحر ، چادر مهتاب گرفت
مانده بر لوح شفق ، داغ هزاران گل سرخ * ريشه تلخ زمين ، از جگرم آب گرفت
آمدم تا بنويسم غزلى از دم صبح * دست شب آمد و خورشيد مرا قاب گرفت
فرهادواره
تيشه بر ريشهء اين بيشهء بىريشه مزن * تو چه مىبينى از اين تيشه بر اين بيشه زدن