تا تشت رسوايى ما نيفتاده از بام * بايد گريزيم در خانه از چشم ياران
يك شب كمندى تو از گيسوانت رها كن * شايد برآيم در آنسوى - آنسوى باران
بايد كه را گفت از اين غم اگر روزگارى * ديوار بين من و تو كشد روزگاران
با ياد تو در تماشا نشستم * اى مطلع صبح ، يادى ز چشم انتظاران
بايد از آيينهى من به مردم درآيى * باشد اگر مهرخت - را از آيينهداران
آرى ! شب بد ، شب دَد ، شب اهرمن رفت * اينك بهاران ! سحر ! صبح ! خورشيد ! ياران !
بايد به شاباش جان و دل افشاند در باغ * كامد صلاى بهاران ، بهاران ، بهاران
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٣٧