. . . فصلى كه با اين بهانه
در ذهن پاييزىام اى هميشه تو جارى * جاريست از گيسوانت شميم بهارى
پاييز را آفريدند تا با درختان * شعرى بگوييم از راز بىبرگ و بارى
پاييز فصلى است - فصلى كه با اين بهانه * با برگها مىتوان كرد آهنگ زارى
اى هيئت سبز ! بىتو در اين وسعت زرد * سوى چه كس دستيازم به امّيد يارى
بر من نگاهى - مگر برگ و بارى بيابم * اى رود سبز نگاه تو هر لحظه جارى
بشتاب اى اسم اعظم كه دور از تو بردند * اين نىسواران در اين دشت ؛ عِرض سوارى
تا با درختان دهى آشتى برگها را * بشتاب و بگذار مرهم بر اين زخم كارى
. . . آنسوى باران
اى در حريم تنت آرميده بهاران * پيچيده بوى تو در ساغر مىگساران
در واژههاى تو راز بشارت نهفته * وقت غروبى در انديشهء روزهداران
در ذهن پاييزى من ، خيال گل سرخ * يا نقطهى انتهايى براى سواران