تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧

خاكستر بر دوش طوفان

درد است در سينه دارم اى دوست ايمان بياور * بر دست‌هاى تهيمان يك اشتها نان بياور ازبس عطش شعله مىزد ، در خويش مىمرد روحم * اى ابر امشب برايم يك جرعه باران بياور مىسوخت احساس نابم در برزخ ابر و آتش * اى دوست خاكسترم را بر دوش طوفان بياور اى كاش دستى ز باران بر شانه‌ام تازه مىشد * ديگر بهارى نمانده است ، بر زمستان بياور مانديم در خويش حيران در اين دوباره سرودن * آن قدر گفتند شاعر ! شعرى پريشان بياور روحم غزل خواند و جان داد آواى پرسوز او بود * « درد است در سينه دارم اى دوست ايمان بياور »

هواى باران

دوست دارم صداى باران را * گريهء هاىهاى باران را دوست دارم براى سبز شدن * بارش بىرياى باران را كاش مىشد ، بهار مىآمد * مىسرودم هواى باران را مىنشستم نماز مىخواندم * تا ببينم « خداى » باران را سرنوشتى كويرىام ، امّا * دوست دارم هواى باران را

خورشيد روى خاك

در پهنهء دشت عشق ، جولان مىداد * يك سينه عطش ، نداى ايمان مىداد در هلهلهء شب‌زدگان ، مىديدم * خورشيد به روى خاك‌ها جان مىداد