خاكستر بر دوش طوفان
درد است در سينه دارم اى دوست ايمان بياور * بر دستهاى تهيمان يك اشتها نان بياور
ازبس عطش شعله مىزد ، در خويش مىمرد روحم * اى ابر امشب برايم يك جرعه باران بياور
مىسوخت احساس نابم در برزخ ابر و آتش * اى دوست خاكسترم را بر دوش طوفان بياور
اى كاش دستى ز باران بر شانهام تازه مىشد * ديگر بهارى نمانده است ، بر زمستان بياور
مانديم در خويش حيران در اين دوباره سرودن * آن قدر گفتند شاعر ! شعرى پريشان بياور
روحم غزل خواند و جان داد آواى پرسوز او بود * « درد است در سينه دارم اى دوست ايمان بياور »
هواى باران
دوست دارم صداى باران را * گريهء هاىهاى باران را
دوست دارم براى سبز شدن * بارش بىرياى باران را
كاش مىشد ، بهار مىآمد * مىسرودم هواى باران را
مىنشستم نماز مىخواندم * تا ببينم « خداى » باران را
سرنوشتى كويرىام ، امّا * دوست دارم هواى باران را
خورشيد روى خاك
در پهنهء دشت عشق ، جولان مىداد * يك سينه عطش ، نداى ايمان مىداد
در هلهلهء شبزدگان ، مىديدم * خورشيد به روى خاكها جان مىداد