صبور
در بهت غروب سمت فردا مىرفت * آن رود زلال رو به دريا مىرفت
با آنكه حصار سنگ رودررو بود * آيينه صبور تا تماشا مىرفت
عطش دريا
آن روز غريبانه و تنها جان داد * پروردهء آسمان به صحرا جان داد
اسرارِ شگفتِ عشق معنا مىشد * وقتى كه عطش كنار دريا جان داد
گريه بر عشق
تمام عشق يك جا گريه مىكرد * كسى در كنج صحرا گريه مىكرد
همان شب عرشيان گفتند باهم * على در سوك زهرا گريه مىكرد
زمزمهء شكوفه
با نام تو عشق سرفراز آمده بود * انبوه درخت در نماز آمده بود
اى فصل بهاران پرستوى غريب * با زمزمهء شكوفه باز آمده بود
فرشتگان خاكى
بر مرگ نگاه آسمانى كردند * يعنى كه به عشق مهربانى كردند
آن روز فرشتگان خاكى چه غريب * در راه سپيده جانفشانى كردند
رايحهء غم
هله اى مرد غزل باز تو را كم دارد * كه در اين بزم بسى زمزمهء غم دارد
بسكه از نام خوشت شروهء غربت مىريخت * عشق آتش شد و صد شعله به عالم دارد
به اشارت نتوان گفت عطش * كودكى سوخته ، ميل مى نمنم دارد