يار مهسيما
من تشنهء سرمستىام ، پيمانه را لبريز كن * بيمار درد هستىام ، از رنجشم پرهيز كن
من شعلههاى سركشم ، در خاطره پروانهاى * بگذر ز خشم آتشم ، آخر مگر ديوانهاى
من غنچهاى پژمردهام از رنگ رخساره بپرس * من نرگس افسردهام از چشم بيمارم بپرس
با بوسههاى آتشين صد شعله بر جانم بزن * با خندههاى دلنشين آتش بر ايمانم بزن
اى ماه مهر آئين من امشب چه بىتاب آمدى * انگار بر بالين من در عالم خواب آمدى
زيبا غزال مشك مو ، باغ و گلستان منى * اى نوبهار آرزو ، آئينهى جان منى
اى يار مهسيماى من پيمانه را لبريز كن * گل نغمهى « آواى » من بر گوش جان آويز كن
خزان عشق
ز من غافل مشو حالم خراب است * كه هنگام غروب آفتاب است
به شهر عاشقان و عشقورزان * غروب آفتاب شعر ناب است
خزان عشق را نزديك بينم * بهار عاشقى ديگر سراب است
بنال اى بلبل بيدل كه در باغ * شب عاشق بدون ماهتاب است
دريغا : شهريار : شهر ياران * بسوى دوست در حال شتاب است
بيا مطرب به سوگش ناله سر كن * كه نالان از غمش چنگ و رباب است
بيا « آواى » غم باهم بخوانيم * كه هنگام غروب آفتاب است
غزل موشح
صيغهء مهر تو در دفتر دل جارى شد * عشوه و ناز مكن هر دو خريدارى شد
از برم دور مشو صائم شيرين گفتار * آنچه مىخواستم از لعل لبت جارى شد
يار از قصر سخن دار صلا بر ياران * گوييا آه دل سوختهام كارى شد
ماه تابان سخن اوست كه در شام اميد * فيض ديدار رخش حاصل بيدارى شد
كودك شعر من از بخت خوش و طالع نيك * در سراپردهء استاد پرستارى شد