شمعى « آوا » ز غزل پيشكش آورده ، و ليك * شمع خود چيست كه خورشيد فروزان اينجاست
ساغر بشكسته
قطرهء اشكم ، كه اينسان از نظر افتادهام * ساغرِ بشكستهام ، در رهگُذر افتادهام
چون نسيم آوارهء دشت و بيابانم مُدام * نالهء نايم كه در كوه و كمر افتادهام
آشيان گُم گشتهام ، چو طاير بىآشيان * گاه اينجا ، گاه آنجا ، دربهدر افتادهام
مُرغ بىبالوپَرم بَهر نجات از اين قفس * بسكه بالوپَر زدم ، از بالوپَر افتادهام
مِهر گردون هم به كينِ عُمر من برخاسته است * ژالهء صُبحم كه از چشمِ سَحَر افتادهام
شمعِ خاموشِ مزارِ آرزويم ، مُردهام * آتش افسردهام زان از اثر افتادهام
برگِ زردم ، ماندهام از شاخِ خوشبختى جُدا * شاخهء بىحاصلم ، از برگ و بَر افتادهام
پاىِ خود « آوا » به كار عشق كردم استوار * ليك چون كردم نظر ، ديدم به سر افتادهام
نشان بىنشان
در پىِ قتل من ، اى صنم به نهانى * چشمِ تو با ابروى تو كرده تبانى
خرّم و شادم بتا از آنكه نهادم * بر سرِ عشق تو نقدِ عمر و جوانى
دردِ دلِ خسته ، نيك دانى و دانم * رازِ لب بسته خوب خوانم و خوانى
سر بنه اينجا به پاسِ آنكه نگارا * چشمِ تو با ما هميشه كرده گرانى
خواهمت آنسان گرفت تنگ در آغوش * تا شوم اى دوست ، در وجودِ تو ، فانى
بَست براى هميشه حُسنِ تو اى گُل * دكّهء نقّاشِ چين و ، دفتر مانى
دفترِ شعرم ز روى و موىِ تو يارا * حُسنِ مضامين گرفت و لُطفِ معانى
من ، ز تو دورم ، رقيب بىخبر از عشق ؛ * با تو ، چنين گشته گرمِ چشمچرانى
دست ز من ناصحا بدار كه هستم * ثانىِ مجنون ، به عشقِ ليلىِ ثانى
خاطرِ « آوا » كنون بجوى كه فردا * نيست نشانى از او به هيچ نشانى