نگفتم رازِ دل با او ، در آن محفل كه پىدرپى * رقيبِ زحمت افزا ، چون مگس مىرفت و مىآمد
براى ديدنِ شمعِ رُخش پروانهسان ، خلقى * ز همسبقتكُنان از پيش و پس مىرفت و مىآمد
نشد دزدانه از آن لعلِ شيرين بوسه بَردارم * كه شرم اندر ميان همچون عسس مىرفت و مىآمد
چو رفت آن كاروانسالارِ دلها ، نالهها از دل * ز هجرش همچو فريادِ جَرَس مىرفت و مىآمد
ز رَشكِ همنشينىهاى او مُردم ، چو مىديدم * گُلِ من روز و شب با خار و خَس مىرفت و مىآمد
به چشم خويش ديدم ، در اميد وصلت « آوا » را * كه جانش بر لب از شوق و هَوس مىرفت و مىآمد
غربت غم
ياران به روىِ مهر و وفا ، پا گُذاشتند * تنها مرا به غُربتِ غمها گذاشتند
پيوند عهدِ بسته گسستند و نيمهراه * اين خسته را به محنتِ خود واگذاشتند
دل ، پايبند مهر و وفا بود ، اى دريغ * ديدى چگونه بر سر او پا گُذاشتند !
افسُردهام چنان ، كه رفيقان گُمان بَرَند * خاكسترى ز قافله بر جا گذاشتند
يارِ غمى كه كوهِ گران تن زند از آن * يا ربّ چرا ؟ بر اين تنِ تنها گذاشتند
اينم سزا ، كه پاسِ وفا ، بىوفا بُتان * بَر سينه نقشِ داغ دريغا گذاشتند
جان باختن ز روى رضا شرط عاشقى است * كارى عجب به عهدهء « آوا » گذاشتند
كاروانسالار دلها
نمىدانست مرغِ دل كه اين بى جا پريدنها * ندارد حاصلى جز بالوپَر در خون كشيدنها