تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
نگفتم رازِ دل با او ، در آن محفل كه پىدرپى * رقيبِ زحمت افزا ، چون مگس مىرفت و مىآمد براى ديدنِ شمعِ رُخش پروانه‌سان ، خلقى * ز هم‌سبقت‌كُنان از پيش و پس مىرفت و مىآمد نشد دزدانه از آن لعلِ شيرين بوسه بَردارم * كه شرم اندر ميان همچون عسس مىرفت و مىآمد چو رفت آن كاروان‌سالارِ دل‌ها ، ناله‌ها از دل * ز هجرش همچو فريادِ جَرَس مىرفت و مىآمد ز رَشكِ هم‌نشينىهاى او مُردم ، چو مىديدم * گُلِ من روز و شب با خار و خَس مىرفت و مىآمد به چشم خويش ديدم ، در اميد وصلت « آوا » را * كه جانش بر لب از شوق و هَوس مىرفت و مىآمد

غربت غم

ياران به روىِ مهر و وفا ، پا گُذاشتند * تنها مرا به غُربتِ غم‌ها گذاشتند پيوند عهدِ بسته گسستند و نيمه‌راه * اين خسته را به محنتِ خود واگذاشتند دل ، پايبند مهر و وفا بود ، اى دريغ * ديدى چگونه بر سر او پا گُذاشتند ! افسُرده‌ام چنان ، كه رفيقان گُمان بَرَند * خاكسترى ز قافله بر جا گذاشتند يارِ غمى كه كوهِ گران تن زند از آن * يا ربّ چرا ؟ بر اين تنِ تنها گذاشتند اينم سزا ، كه پاسِ وفا ، بىوفا بُتان * بَر سينه نقشِ داغ دريغا گذاشتند جان باختن ز روى رضا شرط عاشقى است * كارى عجب به عهدهء « آوا » گذاشتند

كاروان‌سالار دل‌ها

نمىدانست مرغِ دل كه اين بى جا پريدن‌ها * ندارد حاصلى جز بال‌وپَر در خون كشيدن‌ها