تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤

مزار آرزو

در مزار سينه مدفون است عشقِ مرده‌ام * بر مزارِ عشق خود ، سردرگريبان بُرده‌ام روز و شب چون شمع بر تابوتِ عشقِ نامُراد * سوختم چندان‌كه اينك آتشِ افسرده‌ام داغِ مرگ عشق دارم بر جبين ، آرى ببين * در بهار زندگى چون لالهء پژمرده‌ام رهسپار وادىِ عشق و جنون گشتم ، ولى * ديدم آخر بىجهت پاىِ طلب آزُرده‌ام چيست اين در سينه‌ام ؟ سنگِ مزارِ آرزوست * دل نباشد اينكه در آغوش خود بسپُرده‌ام از لبِ معشوق اى عاشق شرابِ نابِ وصل * بر تو ارزانى ، كه من هم خونِ دل‌ها خورده‌ام بازهم دل مىتپد در سينه‌ام ، « آوا » مگر * بُرده در اينجا كسى نامى ز عشقِ مُرده‌ام

اختيار من

بس روزها كه بگذرد و روزگارها * كز ما كنى سُراغ به طرفِ مزارها چون شد ، خداى را ، كه ز اهلِ وفا دگر * ديّار هم به‌جا نَبُوَد در ديارها تا كى به نز معتبران روز و شب زنند * بىاعتبارها ، دم از اين اعتبارها آلودگان به عينه فروشند بىهراس * پرهيزها به معشرِ پرهيزگارها از گلبُنِ مراد به‌جز خار غم نَرُست * در گلشنِ زمانه ز سيرِ بهارها حاصل نكرد وصلِ تو ، يك جو اثر نداشت * از جدّوجهد آنچه شنيديم بارها جامى و خلوتى و كتابى و مونسى * اين اختيارِ من بُوَد از اختيارها « آوا » چه خوب كرد كه تدبير باده را * از جان و دل گُزيد ز تدبير كارها

مىرفت و مىآمد

به قهر و آشتى يادم ز بس مىرفت و مىآمد * ز جسمِ خسته جان همچون نَفَس مىرفت و مىآمد خوشا حالِ دلم كاندر سرِ زلفِ دلاويزش * چو دست‌آموز مُرغى ، از قفس مىرفت و مىآمد